|
آنوقتهای روح الله
الموسوی الخمهندی!

آفرین به آنوقتها که
آخوندها را سوار اتوبوس نمیکردند و هر عیبی اتوبوس میکرد، آنرا از قدم منحوس
آخوند وارداتی مفتخوار میدانستند. این خمهندی خودش دید که در بین راه بنزین
تمام شد و آنگاه شوفر باو اشاره کرد و گفت از نحوست این آخوند است. آفرین به آن
شوفر آگاه از خبیث بودن این قوم خائن خبیث خونخوار!
شعور یک شوفر ایرانی را
ببین که آخوندها را منحوس می داند وآخوند خمهندی را منحوس تر! اما بی خبر از
اینکه چند صباحی بعد دکتر ومهندس هائی انیرانی فارغ التحصیل از کلاس های جاسوسی
وخیانت وجنایت در قالب "جبهه ملی" در اصل "جبهه ضد ملی" به نعلین بوسی همین
آخوند خمهندی خواهند رفت واو را پدیده ای برتر یا برابر با امام ته چاهی خواهند
دانست که هنوز مادرمرده در ته چاه بلاتکلیف مانده است و نمی داند که جلوترها
ظهوریده است زیر نامهای دیگر به شهادت نوشته های نوشته شده و مظاهر ظهوریده
شده، و دست بر قضا آخریش را هم آن پامنبری خمهندی ظهورانید که نقابش را بردارد
و بگوید که خود خودش است! اما خمهندی ترجیح داد که نقابش را در ته چاه برای یک
سدهزارسالی نگهدارد! با این وصف مفلوکین اسلامی اسبی زین کرده در سر چاه
نگهمیدارند که اگر ته چاهی وامانده تصمیم گرفت که نوبت به آن ته چاهی رسیده است
که سرچاهی بشود و جهان را با "چاقوی دسته استخونی کار زنجون" زیروروی اسلامی
کند، آن درمانده ته چاهی بی اسب نماند!.
آفرین بر آن شوفر اتوبوس
روشنفکر که همفکر با عبید زاکانی است و ننگ بر آن کوته و تاریک فکران و
ناراستان و کج اندیشان جبهه ضد ملی که آدمهایش از نوع آدمک، بدنبال مقامی
آنچنانی بودندو لقمه نانی آنچنانی تر!. گر چه با همه این نوکری ها و سرسپردگی
ها آنچنانکه باید و شاید نتوانستند دل آخوند خمهندی را بدست آورند و دیگر
اربابان نیز بخدمت بیشتر از سوی آنان نیازی نداشتند، پس از یکعمر جبهه گیری در
جبهه خیانت به ملت، آنگاه یکی پس از دیگری سوختند و دود شدند!
خرد سوخته چشم دل دوخته
که روزی شدی ناگهان سوخته
" از زمان غیبت حضرت قایم
تا به امروز مقتدایی به عظمت این آیت الله العظمی در جهان نیامده است."
کریم سنجابی، باز می گردد
از لوشاتو، بیست و چهارم آبان پنجاه و هفت تازی اهریمنی
|