|
خاطرات اردشير زاهدى
شاه، كه بر اثر ابتلاء به سرطان سخت بيمار بود و ديگر، حال نبرد برايش باقى نمانده بود تصميم به تبعيد نامطمئن گرفت و كشتى ايران را در توفان هاى نامطمئن تاريخ رها كرد. او، به نقل از امپراتور غمگين « ماركو اورليوس » مى گويد: « بزرگترين دردها در بزرگترين سكوت ها تحمل مى شود » . زاهدى مى گويد كه از بيانيه ناآگاهانه البرايت به شدت ناخرسند شده است...... و مى افزايد: اين خانم تكليف خود را انجام نداده و به افسانه اى پرداخته كه به مناسبات ايران - آمريكا يك نسل آسيب رسانده است.
ترجمه گفتگوى اختصاصى اردشير زاهدى وزير پيشين امورخارجه و آخرين سفير ايران در آمريكا با امير طاهرى روزنامه نگار و نويسنده صاحب نام كه به زبان انگليسى نگاشته شده است.
« بازنگرى رويدادهاى تاريخ ساز » * آيا جا به جائى دكتر مصدق و تيمسار زاهدى يك توطئه آمريكائى بود؟ * چه عواملى موجب اين جابجائى شد؟ * آيا مصدق قربانى يك كودتاى نظامى گرديد؟ * آيا «سى اى اى» فكر بر كنارى مصدق و به كار گماردن زاهدى به جاى او را به شاه تزريق كرد؟ * چرا انتشار « گزارش محرمانه » مداخله « سى. آى. اى » در امور ايران ژستى در برابر رژيم حاكم بر ايران تلقى شد؟
زنگ تلفن قطع نمى شود و از ماشين فكس نامه ها و پيام ها وقفه ناپذير بيرون مى ريزند و چند تنى از ملازمان به خدمت آماده هستند، در حالى كه شخصيت هائى از چهار گوشه جهان وارد و خارج مى شوند. ويلاى آبرومند و در نقطه زيبائى در سوئيس، كه اردشير زاهدى در آن زيست مى كند، چنان پر جنب و جوش است كه گوئى از ياد برده ۲۱سال است او كار ادارى ندارد و در تبعيد به سر مى برد. زاهدى تنها داماد شاه فقيد بود و يكى از نزديكترين مشاوران او در حدود يك ربع قرن به شمار مى رفت، مشاغلى چون سفير ايران در لندن و واشنگتن و وزارت امورخارجه را به عهده داشت و در تهران خيلى به شاه در حلقه محاصره نزديك بود. او كوشيد شاه را به ايستادگى و پيكار عليه اتحاد آخوندها و كمونيست ها به رهبرى آيت الله روح الله خمينى وادار سازد. شاه، كه بر اثر ابتلاء به سرطان سخت بيمار بود و ديگر، حال نبرد برايش باقى نمانده بود تصميم به تبعيد نامطمئن گرفت و كشتى ايران را در توفان هاى نامطمئن تاريخ رها كرد. اينك زاهدى مى گويد: «شكست هميشه تلخ است. اما شكست بدون جنگيدن بدترين نوع شكست است .« آن چنان يأس ناشى از آن تلخ بود كه زاهدى كه اينك ۷۲ سال دارد، به مدت دو دهه ساكت ماند و درخواست بيشمار براى مصاحبه و دست كم يك پيشنهاد چند ميليون دلارى را براى نوشتن زندگى نامه خود رد كرد. او، به نقل از امپراتور غمگين « ماركو اورليوس » مى گويد: « بزرگترين دردها در بزرگترين سكوت ها تحمل مى شود.» به اين خاطر، زاهدى تصميم گرفته خاطرات خود را براى نسل هاى آينده به ميراث بگذارد. گنجينه اى از اصل يادداشت ها و مدارك گرد آورده و در صندوق هائى در بانك سوئيس به امانت گذاشته، به اين شرط كه هيچكدام پيش از مرگش منتشر نشود. در عين حال، تصميم گرفته كه پيرو سياست بى آلايش باشد. براى اطمينان خاطر در اين مورد، تماس هاى بيشمار خود را در سطح جهان حفظ كرده است. پاره اى از رهبران كشورها هنوز به هنگام ديدار از سوئيس به سراغش مى روند. بسيارى به او تلفن مى زنند، نه تنها براي مبادله تعارفات بلكه براى جويا شدن نظراتش در زمينه امورى كه او منبع موثق داورى به شمار مى رود. با اين همه، او دقت داشته كه درباره رويدادهاى ايران يا مربوط به آن اظهارنظر نكند. به تازگى زاهدى موافقت كرد ما را براى يك « گپ غير رسمى » ، كه بعد شكل مصاحبه را به خود گرفت، بپذيرد. زاهدى، در حالى كه در چشمان سياه عميقش آميزه اى از هيجان و احساس توجيه كردن مى درخشيد گفت: « من تصميم گرفته ام مهر سكوت را بشكنم. پى برده ام در جهانى به سر مى بريم كه سكوت نشانه احتراز شرافتمندانه به شمار نمى رود بلكه يا احساس گناه و يا رضايت تلقى مى شود. » زاهدى با « شكستن مهر سكوت » خود، نوشته اى براى نيويورك تايمز فرستاده كه در آن روزنامه به چاپ رسيده و يك رشته مصاحبه هاى راديوئى و تلويزيونى نيز به عمل آورده است. انگيزه اين فعاليت ناگهانى چاپ يك گزارش اختصاصى مفصل از سوى نيويورك تايمز در رابطه با رويدادهاى آگوست ۱۹۵۳ در ايران بود. با اين ادعا كه گزارش بر مبناى گزارش محرمانه « دونالد ويلبر » مأمور سازمان اطلاعاتى آمريكا، مدعى ايفاى يك نقش كليدى در آن رويدادها، نگاشته شده. آن رويدادها به بركنارى دكتر محمد مصدق نخست وزير ناسيوناليست ايران به وسيله شاه و گماردن يك امير بازنشسته ارتش، فضل الله زاهدى، به جاى او منجر شد. در پى چاپ گزارش « ويلبر » ، « مادلن اولبرايت » ، وزير امورخارجه آمريكا، ضمن نطقى مراتب تأسف خود را از آنچه « مداخله » در امر داخلى ايران در آن زمان بود، ابراز داشت. زاهدى مى گويد كه از بيانيه ناآگاهانه البرايت به شدت ناخرسند شده است... و مى افزايد: اين خانم تكليف خود را انجام نداده و به افسانه اى پرداخته كه به مناسبات ايران - آمريكا يك نسل آسيب رسانده است. زاهدى فعاليت سياسى خود را در آستانه بيست و سه سالگى به عنوان دست راست پدرش، تيمسار زاهدى، آغاز كرد. در ،۱۹۵۱ تيمسار زاهدى وزير كشور در دولت مصدق نخست وزير ملى مبتكر ملى شدن صنعت نفت در ايران بود. تيمسار زاهدى و مصدق، پيوندهاى خانوادگى داشتند و احترام زياد براى يكديگر قائل بودند. كسى باور نمى كرد كه درست يك سال بعد آنها، دشمن يكديگر، چون تراژدى هاى رم شرقى، در دوره اى حساس از تاريخ معاصر ايران خواهند شد. اردشير زاهدى، در يك مصاحبه اختصاصى، نظرش را درباره آن رويداد بيان داشت. گزيده هاى آن از اين قرار است: * آيا حقيقت دارد كه آمريكا توطئه بركنارى مصدق را طرح ريزى كرد و پدر شما تيمسار زاهدى جايگزين او شد؟ - آمريكا ممكن است چنين توطئه اى را چيده بود، اما آنچه اهميت دارد اطمينان يافتن بر اين است كه مصدق با توطئه آمريكا يا به دلايل ديگرى سقوط كرد. آنچه من با قاطعيت مى توانم بگويم اين است كه سقوط مصدق نتيجه توطئه «سى. آى. اى » نبود. البته، پيروزى هزار پدر دارد، ولى شكست هميشه يتيم است. آيا اگر اقدامات اوت ۱۹۵۳ براى بركنارى مصدق شكست خورده بود، « قهرمانانى » وجود داشتند كه آن را به حساب خود بگذارند؟ انبوهى از مدارك، از جمله اسناد رسمى آمريكا، ايران، انگليس و شوروى و شهادت افرادى كه نقشى در آن رويدادها وجود دارد كه اقدام ادعائى سى. آى. اى را نفى مى كند. * ممكن است توضيحات بيشترى بدهيد؟ - آنچه در اوت ۱۹۵۳ در تهران روى داد، به اختصار چنين است. ساختار سياسى ايران به دو بخش هواداران و مخالفان مصدق تقسيم شده بود. آنان كه مخالف مصدق بودند رهبرى را جستجو مى كردند و پدر مرا يافتند كه يك امير بازنشسته، وزير كشور پيشين و سناتور سابق بود. شاه از سوى بسيارى شخصيت ها و مراكز قدرتمند در داخل خواستار بركنارى مصدق زير فشار قرار داشت. شخص شاه بر سر كنترل نيروهاى مسلح با مصدق درگير شده بود. مردم از ياد بردند كه يكسال پيش از آن، در جولاى ،۱۹۵۲ شاه مصدق را بركنار كرد و يكى از بستگان او احمد قوام را به نخست وزيرى گمارد. در آن هنگام، سياست خيابانى به سود مصدق چربيد. قوام، كه در آن زمان فرتوت بود، توانائى مهار كردن اوضاع را نداشت. شاه ناگزير شد كه باز مصدق را براى نخست وزيرى فراخواند. بدين ترتيب، برخلاف ادعاى بركنارى مصدق از مقام نخست وزيرى به وسيله سى. آى. اى در سال ۱۹۵۳ در مخيله شاه نشانده نشد. شاه، در مارس ،۱۹۵۳ با تهديد به اين كه كشور را ترك مى كند، گام ديگرى در مبارزه قدرت عليه مصدق به پيش گذاشت. اين جريان تظاهرات انبوهى را به سود شاه موجب شد، براى اولين بار بعد از سال ها گوئى كه اين موج عليه مصدق به حركت درآمده است. به سخن ديگر، شاه و مصدق كه در ابتدا براى ملى شدن نفت ايران فعاليت نزديك با هم داشتند، در ۱۹۵۲ دشمنان سياسى يكديگر گرديدند. در ۱۹۵۳ جزر و مد درياى سياست به كلى عليه مصدق بود. * تلاطم درياى سياست چگونه عليه مصدق شده بود؟ - مصدق كشور را به بن بست كشانده بود. با قطع درآمد نفت، كشور دچار فقر، انبوه بيكارى و تورم شده بود. مصدق مجلس منتخب در زمان نخست وزيرى خود را بست و اعلام داشت كه اختيارات مطلق به دست آورده و با تصويبنامه به اداره امور خواهد پرداخت. بسيارى از هواداران كليدى او، از جمله دكتر مظفر بقائى، حسين مكى و ابوالحسن حائرى زاده، همه از رهبران جنبش ملى شدن نفت، از او بريدند. حتى حائرى زاده تلگرافى براى دبيركل سازمان ملل فرستاد و خواستار كمك براى « نجات ايران از ديكتاتورى مصدق » گرديد. * برجسته ترين چهره هاى مذهبى كشور از جمله آيت الله عظمى حسين بروجردى، آيت الله ابوالقاسم كاشانى، آيت الله محسن حكيم طباطبائى، آيت الله محمد بهبهانى و آيت الله عظمى شهرستانى از مصدق رو برگردانده بودند زيرا هراس داشتند سياست او به آنجا انجامد كه كمونيست ها قدرت را در دست گيرند. در بهار ،۱۹۵۳ پدرم به عنوان رهبر اصلى گروه ضد مصدق جلوه گر شد. مصدق جايزه براى دستگيرى پدرم در نظر گرفت، گر چه پدرم همه جا در ميان مردم بود بدون اين كه كسى مزاحمش شود. در واقع مصدق ديگر آن قدر قدرت نداشت كه او را دستگير كند. با اين همه، شاه در مورد بركنارى مصدق و گماردن پدرم تا چند ماه مقاومت كرد. زيرا، مى دانست پدرم يك نخست وزير دستور بگير نخواهد بود. از تكرار تجربه ۱۹۵۲ نيز واهمه داشت. * در گزارش سى. آى. اى آمده كه اين آمريكائى ها و انگليسى ها بودند كه شاه را براى نخست وزيرى پدر شما زير فشار قرار دادند. - بله. من در جريان اين ادعا هستم. نمى دانم كى و چگونه احتمالاً آمريكائى ها و انگليسى ها با شاه در اين زمينه مذاكره كردند. اما اگر آنها پدر مرا توصيه كرده باشند، نشانه توجه شان به واقعيت اوضاع بود. پدرم به هر حال رهبر اصلى گروه ضد مصدق بود. همه در ايران مى دانستند كه اگر مصدق برود زاهدى خواهد آمد. اين مثل شرط بندى روى اسب برنده است و بعد مدعى شدن بر اين كه زمينه ساز برد بوده. انگليسى ها دليلى نداشتند پدر مرا دوست بدارند. در واقع او را دوست نداشتند. در جريان جنگ جهانى دوم هنگامى كه انگليسى ها و روس ها حمله ور شدند و ايران را اشغال كردند، به پدر من به چشم يك هوادار آلمان نگاه مى كردند. انگليسى ها دست به عمليات توطئه آميزى براى دستگيرى پدرم در اصفهان، كه فرماندهى نيروهاى مسلح را در مركز ايران به عهده داشت، زدند و او را به فلسطين كه در آن هنگام در قيمومت انگليس بود، تبعيد كردند. « فيتز روى مك لين » افسر انگليسى كه عمليات دستگيرى پدرم را رهبرى مى كرد، او را « خطرناكترين ايرانى » براى انگليس توصيف كرده است. اين درست همان عبارتى است كه سفير انگليس در تهران، سر ريدر بلارد، نيز عليه پدرم در خاطرات خود به كار برده است. انگليسى ها حربه ديگرى دست آويز ضديت با ژنرال زاهدى داشتند. در دهه ۱۹۲۰ پدرم فرماندهى نيروهاى سركوبگر يك صاحب اختيار ياغى را به عهده داشت كه انگليس ها در ايالت نفت خيز خوزستان، به اميد جدائى آن از ايران و تبديل به يك شيخ نشين مستقل به وجود آورده بودند. اما آمريكائى ها پدرم را از دور مى شناختند و دليلى براى دوست داشتن يا دوست نداشتن او وجود نداشت. * گزارش سى. آى. اى مى گويد كه پدرتان چند بار به سفارت آمريكا رفت و در مناسبت هاى مختلف درباره توطئه عليه مصدق گفتگو كرد. - تنها دفعه اى كه پدرم به سفارت آمريكا رفت در ۱۹۵۱ در مقام وزير كشور براى شركت در مراسمى به افتخار « اورل هريمن » بود كه از جانب پرزيدنت « هرى. اس. ترومن » با پيشنهادى براى پايان دادن به بحران ايران آمده بود. نياز به گفتن نيست وزيران ديگر و مقامات بلندپايه هم در اين مراسم كه يك رويداد تشريفاتى تا سياسى بود، حضور داشتند. جريان اين ديدار در كتاب « مأموريت هاى ساكت » ژنرال « ورنان والترز » آمده است. با قاطعيت مى توانم بگويم پدرم هيچ آمريكائى را نمى شناخت و هرگز درباره سياست ايران با هيچ مقام آمريكائى حرف نزد. * با وجود اين، كرميت روزولت، مأمور عمليات سى. آى. اى، مدعى معمار اصلى سقوط مصدق، مى گويد كه در چند مورد با پدرتان ديدار داشته و دو نفرى به آلمانى با هم گفتگو كرده اند. - |