سالارجانباخته عزیزمرادی سرفراز!

 

ستوان گروه دو با نادر مردانی همگروه     بهتری زبهترین ورزیدگان درسان وستوه

اینچنین در گزینش سرترین سرباز ترین      هم تیم بودند هم دوست ترین نزدیکترین

تیپ نوهد گروه دوم فرمانده در تیم آس      یکسپاهی یک سالار یک سربازبی هراس

از ستوان آنروز تا سالار سرهنگ ستاد      یک دلاور یک با وفا یک خاکی آید به یاد

یک آگاه یک سالارعزیزمرادی یک دبیر     یک فرمانده یک مربی یک مدیر کم نظیر

اینچنین زین سالار شجاع هست ماندگار     بر لوحۀ زرین زرین کمرهای این روزگار

یکسپاهی یک نظامی یک مبارزتاآخرکار     حق مطلب می شود چنین ادادر این نگار

نام نیکوماند بجا زان سرافراز به یادگار      نامی جاویدان ازدلسرای این زرینه نگار

سرافراز سپاهی درستیز با ملای نابکار      هیچ کوته نامدماندجسوردرمیدان کار زار

دشمن خانه زاد اجنبی مفسدۀ تازی تبار      میخواست دیدن این سالاران بربالای دار

بود باخصم بد مسلم ایران فروش مکار      در جنگ و گریز بدنبالش ازهمان اول کار خواستندسالارسرفراز رادستگیروگرفتار    یک هفت سالی طول کشید که دشمن غدار

با آدمکان اسلام ناب حزب دین آدمخوار     یا بندگان ملای مفسد فی الارض جنایتکار

بسم الحزب الحجرالله وملابی صبروقرار     باشرعیات واسلامیات وواجبات ازاینقرار

در جستجوی او روان در برزن و بازار      یابند سرفراز ایرانی جسور سپاهی سالار

کوله بارپرباروپرکاروپرتلاش وپرافتخار      پایدار و پر وجود و پر مهر و پر اعتبار

کارنامه چنین درخشنده وارزنده بکردار       دارد جایی بالاترین میان خوبان والاتبار

هفت سالی طول کشید در تعقیب وگریز        تا یابند ورا کو بود بادشمن دون درستیز

هفت سالی طول کشید تاکه آن پتیارگان         یافتند روشن ترین پرسو ترین ستارگان

فرمانده نظام درنهضت مقاومت بابختیار     بودپست آخرین اوکه کشته شددرگیرودار

اواخرهشتادوپنج مسیح یا هشتادوشش      یافتندش یا لورفته بوددر این شیش وبش

نهضت مقاومت بدون هیچ درو دروازه       کردهدیه بملا خون عزیزان بیش ازاندازه

بدینترتیب درکشورترکیه شهراستانبول      شد شاهد مرگ سالاری از کشورگل وبلبل

رگبار گلوله برپیکر آن سالار آمد فرود      پیچید اینچنین در خود درمیان آتش و دود

غرقه در خون خویش شدخونین ستاره     کم سو وکم سوتر شد خاموش درین گزاره

شدکشته بسم الله وممد وحسین والدلدل      شدجاودانه آن سالارسرفرازسپاهی سمبل

ریختندخونریزان ملا خون سالار جانباز     داشت آن جانی بد جوری باین خونها نیاز

خون پاک این بحق مام میهن راعزیزان     بودلازم برملای تشنه لب ازفرزندان ایران

بکشد چنین کسان سالاران فرماندهان        تابا ترس کمترزگردان بماند درامن وامان

شد مقابل آپارتمان زیست خودآن جانباز     تیرباران بدست مسلمان جانیان حیله ساز

بود از اول سربازماند تا آخریک سرباز      دادخون خودبراه میهن جانباختۀ سرفراز

هرچه بود همان بود خمیره اش از آغاز    زآزادگان وسپاهان سربازی که بشدجانباز