خواهر مهربانم بر تو درود!  

( برگ چهارم )

از این جند وجنده ها و ثار و زارالله ها        برادرباخواهری شدند جان برکفان ملاها

همیگویم اکنون کمی از مصطفی وزری       برادریکی آندگرخواهرش زهرای دردری

بهمسایگی در محلی و در یک خانه ای        بچند سال زیستیم با یکچنین کارنامه ای

من وآن برادر شدیم بیک سال همکلاس       رسیدم به پنجم همی بود او در آن کلاس

همی طی نمودم پنجم و رسیدم به شش        هموباززددرجا نداشتی بیش ازآن کشش

خلاصه پس از سه سال درجا زدن آنجا        بشاگردی درحجره ای شدببازارکفاش ها

سیاسی شد آنجا به بازار ارسی دوزان         مصدق همیگشت او را از بزرگ ناجیان

هزاروسیسدوسی وپنج این سیاستمدار         بسالی که شرکت واحد نمودشروع بکار

همی با اتوبوسهای بنز همه نوونونوار        بسرویس مردم شدی مشغول بابردوبیار

همان شخصی که حالا سیاستمدار شده         بکارریزودرشت سیاست چنین آشناشده

همومیگرفتی بدست تیغ ژیلت دویابیشتر       همی میکشیدی برصندلیها آن خیره سر

همی پاره کردی آن نونوارصندلیها بدان        که نابود سازد اینچنین بساط طاغوتیان

پس ازچند سال گرفت اوتصدیق رانندگی      همی راند اتوبوس درکارخانه بهرزندگی

بسال شوم وسیاه پنجاه وهفت اهریمنی       همانسال که شد قانون و آسایش و ایمنی

ببادفنابا شیخ واوباش بااسلام ومسلمی       حکومت ازآن هر چاقوکش و هر مجرمی

رییس ایدتی عقیدتی آن کارخانه شد او         چنین کارگزار این اسلام راستین شد او

چنین گشت چرخ گردون بکام جارکشان       نماندی دگر ازجوانمردی ودرستی نشان

کمی هم بگویم ازآپارتی دریده خواهرش      بسیزده شوهردارامانبودهیچ باشوهرش

بود البته چادری از حجاب حتما برسرش     برفتی به اینجا و آنجا تا بجا آورد ددرش

همان خواهرش جنده الله در کوی و گذر      کشیدتیغ وپاشیدرنگ روی مردم رهگذر

همان خواهر چادری آپارتی هم بی سواد     همی گشته بودی مسلمان ناب براه جهاد

اضافه شده حالا برآن چادر یک چارقدی      کتانی بپابا تیغ واسلحه بکوی وگذرآمدی

که باید شود امر بمعروف با معروفه ها       زری ددری آپارتی گشته بود یکی ز آنها

بخشنودی ولی صاحب الامرالزمان ملاها     زری آپارتی ددری شده بود مصدر کارها

همی شاد بودی از کار و از بار خویش       کنیزک بودی برملاواسلام ونعلین وریش

همانجا که گشتی روانه بسوی مساجد         همی با فدایی خلق هم آندگر خلقی مجاهد

چنین بود او هم از دارودستۀ تیغکشان        گهی داد وجارکشان هم گاهی جاروکشان

بسوی مسجد مردم سادۀ پاک دل روان        شدی چودیگرهمپالکی هاودیگر ناکسان

که اسلام ناب امام مبین را باجرا آورد        گهی با چماق وگاه با شلاق ناب بجا آورد

همی گشته بودحالا بت پرستی مشرکی        بپابیدق دین ناب مبین الحرب با الملحدی

که وای برحسین ذوالجناح مظلوم کربلا      اگر حکمم دهد برجهاد گویم فاش و برملا ز مردم ببرم بهر اسلام سرودست و پا       که ماراست آخوندکی هادی ورهبرورهنما