تعجب کردن ملا روح اله الموسوی الخمهندی!

راوی روایت می کند خمهندی را دو ولد بودی که هر دو آنها کسوتی جز کسوت ابوی حجاب نکردندی و نعلینی جز از نعلین ابوی بپا نمودن نخواستندی، بطوریکه همگان آگاه بودی هر دو هم در همان کسب و کار مفتخواری و تن پروری سد جوع همی نمودی، و هر دو بزرگ شدی و حیضیۀالقم المقدسه ای شدی دم دست ابوی نامکرمه روح الله بن هندالله!
ولد اکبر(با الله بزرگتر است اشتباه نشود) که ابوی همچنان نامکرمه اش نامیدی او را المصطفی بن روح الله اندر نبرد با خوراکی ها و خوردنی ها از درجه کنترل شکم بی هنر پیچ پیچ خود عاجز همی ماندی و آنچنان خرخوری ها، پرخوری ها ومفتخوری ها مرتکب گشتی تا خیکدان خارج از کنترل بانفجار مبدل گردیدی و جانرا لاجرم از دهان به خارج پرتاب همی نمودی و برگردیدی به ضرب المثل" جانم فدای شکم!" که شکم در نبرد با خوردن وخوردن منفجر همی گردیدی و صاحب اشکم به لق لق الله پیوند لق لقی همی خوردندی!
آنگاه نوبت به راوی همی رسیدی که گفتی: قبول حق!
باز لازم آمدی از بازیگران هرزه اسلامی گفتن همی کردندی که گفتندی این کار از کار ساواک همی بودی که خوراک بسیار پرخوراندی به خیک المصطفی بن هندالله و سبب گشتی حیف و میل بیت المال با خریدن خوراک بسیار که تا بحال هیچوقت مصطفی بن هندالله از پرخوری نمرده بودی و خود بخود از پر کردن کاه مفت به کاهدان بی کنترل خود منفجر نگردیدی! لکن دستهائی از کفار در این کار شرکت همی داشتی که این ترکیدن را از گردن ساواک ساقط همی کنندی! در صورتیکه قرائن و شواهد اسلامی نشان همی دادندی که دست های غیبی ظلم و امدادهای عجی غیبی دستگاه مظلمه کفار ولد آخوند خمهندی را جهنمی همی کردندی!
که باز هم راوی باینجا که رسیدی ندا سر دادی: قبول حق! قبول حق!
ولد اصغر(با الله کوچکتر است اشتباه نشود)، که اسمش بودی احمد، ملقب همی گشتی به گریان، چون وجنات احمد بن روح الله تابلو همی بودی که گریان بودن این ولد اصغر برگردیدی به نشئت از ده گرم ده گرم هروئینی که مصرف همی نمودی و بهمین دلیل در عالم هپروت ناشی از دودیدن و لولیدن و دماغیدن و تزریقیدن ده گرم ده گرم هروئین همی بودی و بهمین خاطر حالت نامیمون و همیشه گریان خود را در لای دست ابوی همیشه منفور خود مثبوت همی داشتی!
این ولد صغیر پس از جهنمی شدن ابوی جنایتکار، دیگر برایش ده گرم ده گرم هروئین میسر نگردیدی اما مجازاتی هم جز سربزیر آب شدن نداشتی! و راهی گشتی لای دست ابوی جهنمی به جهنم!
راوی
توجه خوانندگان را بار دیگر در جمع بندی جلب همی نمودی به ولد اصغر که جانش را فدای راه گرد کردی و ولد اکبر که جانش را فدای شکم!
روایت کننده آنگاه تکرار در مکرر همی گفتی: قبول حق! قبول حق! قبول حق!
اما تعجب راوی در این بودی
آخوند شیادی که عاجز همی ماندی از تعلیم و تربیت دو آخوندک همیشه زیر نظر خود، بجایش به تعلیم و تربیت بیضه اسلام همی پرداختی و در این باب عجوزه ای گشتی بغایت جنایتکار و جلادی بتمام در امر شکنجه و خونریزی و کشتار مردم ایران!