سرزمین من
حکایت نهانی است این سرزمین قلب پر تب و تابی است این سرزمین
سرای مهر پاک اهورائی است خاک زرتشت و مانی است این سرزمین
گهی هم به زیر پای اهریمن یا که در دست ماری است این سرزمین
هر که خواهد به خانه اش تازد چه بی یار ونوائی است این سرزمین
گهی تازی و گه مغول حاکم است به دیده اشک وخاکی است این سرزمین
به هر دم سرش زیر تیغ کسی چه قربانی نابی است این سرزمین
بلرزیده پیر سخن در زمین چو دیده چه بیماری است این سرزمین
تو گوئی که غیرت در این شهر نیست زشیران دلان خالی است این سرزمین
بباید دگر شاه شهنامه ای که بیدی به یک بادی است این سرزمین
ندارد دلیری دگر در کفش پی رستم زالی است این سرزمین
کجا سر بلند آورد این زمین چو در پنجه تازی است این سرزمین
بهر گوشه هر لحظه ای بنگری زاین کیش بد یادی است این سرزمین
دریغا که اینگونه ویران شود دیار کهن باری است این سرزمین اگر چه فتاده به خاک سیه به دل مهر او باقی است این سرزمین
بابک اسحاقی
|