علی اکبر سعیدی سیرجانی       

   

ماسربازان پایداران راه آزادی ایرانیم

 

Home گزارش ها تاماه مارس2010 گزارش ها و مطالب تا June/01/2007 سخنی با ایرانیاران روز عزای ملی 22 بهمن قبل و بعد از نادانی مطالب رسیده رضا رنجرام از این سوی و آن سوی پادشاه دکتر کورش آریامنش دکتر اسفندیار غیاثی دکتر فریدون فزخزاد استاد شفا علی اکبر سعیدی سیرجانی سایه سعیدی سیرجانی بهروز صور اسرافیل شیرین نشاط دکتر رامین اعتبار رضا پردیسان سازمان خشم مانی ترک زاده آریامهر 2 بردیا فروهر نزهت یحیی زاده شاهین مردانی partners in crime شورش 57 حماسه هیجده تیرماه جانباختگان 1 جانباختگان 2 جانباختگان 3 جانباختگان 4 سرافرازان زنده نام سرافرازان جنایتکاران و خیانتکاران فاجعه سینما رکس عکس مصدق سنگسار زن آزاده ایران والدهایم در ایران جنایت و مکافات مشروطیت تقویم تاریخ آرشیو صدا و تصویر میان پرده ها سروده ها سروده های آریا از کانادا تماس با ما Links/پیوندها تماس جهانی

 

 

 
 

   

                                           

                                                                                                    

http://www.saidisirjani.com

خودم کردم که...

تابستان هزار و سیصد و شصت و سه

 از کتاب " ای کوته آستینان"

Posted onAug/04/2007

 

خدا ناشناس

خبر داری ای شیخ  دانا که من           

                                 خداناشناسم، خدا ناشناس

 نه سربسته گویم دراین ره سخن        

نه ازچوب تکفیردارم هراس

زدم چون قدم ازعدم در وجود           

خدایت برم اعتباری نداشت

خدای تو ننگین و آلوده بود              

 پرستیدنش افتخاری نداشت

خدائی بدینسان اسیر نیاز           

که برطاعت چون توئی بسته چشم

خدائی که بهر دو رکعت نماز  

گه آید به رحم و گه آید به خشم

خدائی که جز در زبان عرب    

به دیگر زبانی نفهمد کلام

خدائی که ناگه شود در غضب   

بسوزد به کین خرمن خاص وعام

خدائی چنان خودسر و بلهوس  

که قهرش کند بی گناهان تباه

به پاداش خشنودی یک مگس   

ز دوزخ رهاند تنی پرگناه

خدائی که با شهپر جبرئیل    

 کند شهرآباد را زیرو رو

خدائی که در کام دریای نیل        

برد لشگر بیکرانی فرو

خدائی که بی مزد و مدح و ثنا       

نگردد به کار کسی چاره ساز

خدا نیست بیچاره، ورنه چرا           

به مدح و ثنای تو دارد نیاز!

خدای تو گه رام وگه سرکش است  

چو دیوی که اش بایدافسون کنند

دل او به"دلال بازی" خوش است  

وگرنه "شفاعتگران" چون کنند؟

خدای تو با وصف غلمان و هور  

دل بندگان را بدست آورد

بمکر و فریب و به تهدید و زور 

 به زیر نگین هرچه هست آورد

خدای تو مانند خان مغول  

"بتهدید چون کشد تیغ حکم"

ز تهدید آن کارفرمای کل  

"بمانند کر و بیان صم و بکم"

چو دریای قهرش بر آید بموج  

نداند گنه کاره از بیگناه

به دوزخ فرو افکند فوج فوج  

مسلمان و کافر، سپید وسیاه

خدای تو اندر حصارریا

نهان گشته کز کس نبیند گزند

کسی دم زند گربه چون وچرا  

به تکفیر گردد چماقش بلند

خدای تو با خیل کروبیان  

بعرش اندرون بزمکی ساخته

چو شاهی که از کار خلق جهان  

به کار حرمخانه پرداخته

نهان گشته در خلوتی تو بتو  

به درگاه او جز ترا راه نیست

توئی محرم او که از کار او  

کسی در جهان جز تو آگاه نیست

تو زاهد بدینسان خدائی بناز   

که مخلوق طبع کج اندیش توست

اسیر نیاز است و پابند آز   

خدائی چنین لایق ریش توست

نه پنهان نه سربسته گویم سخن  

خدا نیست این جانور، اژدهاست

مرنج از من ای شیخ دانا که من

خدا ناشناسم اگر"این" خداست

     علی اکبر سعيدی سيرجانی،  اديب، پژوهشگر و نويسنده ايرانی متولد بيست آذر ماه هزار و سيصد وده در سيرجان.

ماه های آخر زندگانی جسمی او در اسارت جمهوری اسلامی گذشت. بی هيچ تماسی با دنيای آزاد
 او در  ۲۴اسفند ماه   هزار و سيصد و هفتاد و دو، ساعت ۹ بامداد از خانه خارج شد. غروب پنجشنبه
 ۲۷ اسفند ۱۳۷۲ دستگيری او بدست جمهوری اسلامی در روزنامه های حکومتی درج گشت.

کمال خرازی سخنگوی جمهوری اسلامی در مقابل مجمع عمومی سازمان ملل ادعايی سرتا پا دروغ  داد.
خبر ديدار سيرجانی با خانواده . عينا صحبت او نيز در روزنامه های حکومتی به تاريخ ۱۵ اردی بهشت
۱۳۷۳ آورده شد.

جمهوری اسلامی در ۴ آذر ماه ۱۳۷۳ مرگ او را در روزنامه های حکومتی اعلام نمود.  درست همان
  زمانی که جهان آزاد آخرين مهلت برای نشان دادن سعيدی سيرجانی توسط جمهوری اسلامی اعلام نموده بود.

سعيدی سيرجانی در تاريخی ميان  نيمه تير ماه ۱۳۷۳ تا آذر ماه همان سال به دست " جمهوری اسلامی "
 به قتل رسيد.
 
 
تاريخ نامه 
 
۲۰ آذر ۱۳۱۰ تولد در سيرجان

 ۱۳۱۷ ورود به دبستان
 
۱۳۲۷  دانشسرای مقدماتی کرمان

 ۱۳۲۸ چاپ مجموعه شيرين سخنان گمنام

۱۳۳۰ چاپ  مجموعه شعر سوز و ساز

۱۳۳۲   چاپ مجموعه شعر آخرين شراره ها

۱۳۳۰ـ۱۳۳۴ تحصيل در رشته فلسفه دانشگاه تهران ، به تشويق روانشاد علی اصغر حکمت

 ۱۳۳۴      مرگ پدر

 

۱۳۳۴ـ۱۳۴۰ دو سال معلمی در سيرجان، سه سال تدريس در مدارس بم و سپس انتقال به تهران

۱۳۴۰ آغاز به تاليف در لغت نامه دهخدا به دعوت روانشاد دکتر معين

۱۳۴۱ ازدواج با مهرانگيز زرندی

۱۳۴۲ـ۱۳۴۴ چاپ مجموعه افسانه ها( داستان منظوم) آخرين چاپ ۱۳۷۲

۱۳۴۲ چاپ مجموعه شعر خاکستر

۱۳۴۲ـ۱۳۵۱ حرف ن لغت نامه دهخدا ( کامل، در يازده مجلد)

۱۳۴۴ـ۱۳۴۸ چاپ مجموعه زير خاکستر( منتخب اشعار)

 ۱۳۴۴ از آغاز تاسيس بنياد فرهنگ ايران توسط دکتر خانلری به همکاری پرداخت، نخست در سمت مسئول انتشار

 کتاب وسپس به عنوانمعاونت علمی و فنی بنياد فرهنگ ايران خدمت کرد

 ۱۳۴۴ـ ۱۳۵۷ حفظ چند ساعتی تدريس در دانشکده های ادبيات و پژوهشکده بنياد

۱۳۴۶ تا ۱۳۴۹ تاريخ بيداری ايرانيان( به قلم ناظم الاسلام کرمانی، دو بخش)

۱۳۴۹ تصحيح و نشر بدايع الوقايع ( تاليف واصفی هروی، براساس چاپ بلد يروف، ۲ جلد)       

۱۳۵۲ قسمتی از حرف م لغت نامه دهخدا ( دو مجلد)

۱۳۵۲  واژه نامک ( تنظيم و نشر يادداشتهای عبدالحسين نوشين)

۱۳۵۵،۱۳۵۳،۱۳۵۲  خسرو و شيرين نظامی گنجوی ( تلخيص و شرح اشعار)

۱۳۵۴  ليلی و مجنون نظامی گنجوی ( تلخيص)

۱۳۵۶ آشوب يادها ( مجموعه مقالات) چاپ اول در مجله يغما، چاپ دوم در مجله خواندنيها، چاپ سوم به صورت کتاب

۱۳۵۶ چاپ ذخيره خوارزمشاهی ( چاپ عکسی نسخه ای کامل و کهن، با مقدمه و فهرست)

۱۳۵۷  با تقاضای بازنشستگی از بنياد فرهنگ ايران و تدريس کناره جست

 ۱۳۵۷، ۱۳۶۱، ۱۳۶۳  تجديد چاپ تاريخ بيداری ايرانيان

۱۳۵۷ همکاری در چاپ مجله بامشاد

۱۳۵۷ـ۱۳۵۸ چاپ مجموعه مقالات با عنوان شيخ صنعان در مجله نگين ( مامورين جمهوری اسلامی کتاب کامل گشته

 را در نخستين روزهای فروردين ۱۳۷۳ از حافظه کامپيوتر برداشتند)

۱۳۶۱،۱۳۶۳ تصحيح و نشر وقايع اتفاقيه ( گزارشهای خفيه نويسان انگليس در اواخر عهد  قاجار)

۱۳۶۲ يادداشتها ( به قلم صدرالدين عينی، با فرهنگ لغات تاجيکی)

۱۳۶۳ـ۱۳۶۴ در آستين مرقع ( مجموعه مقالات) آخرين چاپ ۱۳۷۲

۱۳۷۲،۱۳۶۷ ای کوته آستينان ( مجموعه چند مقاله) آخرين چاپ ۱۳۷۵

۱۳۶۷ تدريس ادبيات فارسی به دعوت دانشگاه کلمبيا، نيويورک

۱۳۶۷،۱۳۶۷،۱۳۶۸ سيمای دو زن ( تحليلی از چهره شيرين و ليلی در خمسه نظامی) آخرين چاپ ۱۳۷۲

۱۳۶۸،۱۳۶۸،۱۳۶۸،۱۳۶۹ ضحاک ماردوش ( گزارشی از شاهنامه). آخرين چاپ ۱۳۷۲

 ۱۳۶۹ ته بساط آخرين چاپ ۱۳۷۲

۱۳۶۹ تفسير سور آبادی ( از قرن پنجم، مقابله با ۱۶ نسخه کهن با تعليقات و فهرست لغات) در ۶ مجلد
 
۱۳۷۰    قافله سالار سخن در ياد بود دکتر خانلری 

 ۱۳۷۰ بيچاره اسفنديار ( گزارشی از شاهنامه) آخرين چاپ ۱۳۷۲
 
۱۳۷۲ فرهنگ لغت فارسی و کتاب " عرصه دار ميدان آزادی" به دست مامورين جمهوری اسلامی افتاد 
 هر چه زحمت چندين ساله برای تدوين فرهنگ نامه صورت گرفته بود، در جعبه های تکميل گشته فيش ها  
 بردند. عرصه دار ميدان آزادی ، مانند شيخ صنعان،   آماده چاپ گشته بود که از حافظه کامپيوتر همراه خود
 دستگاه بردند.

 

   درازدستی  کوته آستينان

 

وصيتم به آيندگاني كه در شكم مادر و پشت پدراند اينكه اگر روزي و روزگاري آزاده اي به نشر نوشته هاي

 بنده التفاتي فرمود، عين اين نامه را در مقدمه همه كتابهايم جاي دهد.

نسخه هاي بسيار معدودي از نامه اي كه ملاحظه مي فرماييد در اوايل بهار امسال( 1372) در اختيار دوستان و آشنايان قرار گرفت با اين توصيه كه خودشان بخوانند و به ديگران هم برسانند، باشد كه در ايران شصت ميليوني فرد خوش حافظه اي پيدا شود و با تاييد ادعاهاي روزنامه كيهان، هم خدمتي به اسلام عزيز كند و هم از جوايزي كه در اوج گشاده دستي اعلام كرده ام نصيبي برد. معدودي از آشنايان و نا آشنايان كرم كردند و نسخه هايي از اين عريضه را تكثير فرمودند، اما تا امروز كه بيش از شش ماه از تاريخ نامه گذشته است هنوز جوايز متنوع روي دست از كار افتاده بنده مانده است و شهسواري به ميدان شهادت نيامده .

ظاهرا علت اصلي، توزيع ناكافي نسخه هاي نامه بوده است و بس. گرفتم مردم آزاده همت كرده باشند و هر كس به فراخور امكاناتش هزينه تكثير چند نسخه اي از اين نامه را به گردن گرفته باشد با اينهمه بعيد است بيش از هزارا نسخه به دست مردم رسيده باشد؛ و حال آنكه روزنامه كيهان در صدها هزار نسخه منتشر مي شود و به اقصي نقاط مملكت مي رود و كيهان هوايي هم به قيمتي ارزان تر از يك نخ سيگار در دسترس هموطنان مقيم خارج است. وسعت دايره انتشار و نفوذ كلام كيهان كجا و نامه استرحام آميز نويسنده محكوم شكسته قلمي چون من كجا؟

اكنون متن نامه را به عنوان پيوست در انتهاي اين نسخه مي گذارم بدين اميد كه اگر كتاب حاضر، لا اقل، در خارج از قلمرو حكومت اسلامي منتشر شد، هموطنان گراني از حال و روزگار من باخبر باشند.

وصيتم به آيندگاني كه در شكم مادر و پشت پدراند اينكه اگر روزي و روزگاري آزاده اي به نشر نوشته هاي بنده التفاتي فرمود، عين اين نامه را در مقدمه همه كتابهايم جاي دهد.

هم وطنان!

با تشكر از محبت شما كه همت كرديد و با تكثير و توزيع نامه سرگشاده اي كه خطاب به رياست جمهوري اسلامي نوشته بودم به من مدد رسانيدند، و با سپاس از هزاران مردم آزاده اي كه با نامه و تلفن مرا از خواندن نامه باخبر فرمودند، به عرضتان مي رسانم كه گرچه هنوز پاسخي از مخاطب محترم نامه دريافت نكرده ام، اما تلاش شما هموطنان نتيجه اي بمراتب بيش از حد توقع بنده بار آورده است. زيرا نسخه اي از آن نامه به تشريف نظر مديران و نويسندگان " كيخان" مشرف گشته و به درك جوابي نايل آمده است، و اين توفيق اندكي نيست؛ زيرا رييس محترم جمهوري منتخب مردمي است كه خوب و بد و صالح و طالح دارند، اما رييس موسسه كيهان برگزيده مستقيم مقام معظم رهبري است، و منزه از هر خطا و اشتباهي. چونكه صد آيد نود هم پيش ماست.

به عنوان يادآوري عرض مي كنم موضوع شكواييه بنده اين بود كه به چه مجوزي، طبق حكم كدامين دادگاه، براساس چه قانوني، چهار سال است كه هفده جلد كتابهاي چاپ شده مرا توقيف كرده اند و هيچ مقام مسوولي به شكايات من جوابي نمي دهد؟ گفته بودم اگر من گناهكارم محكمه داريد، زندان داريد، جوخه اعدام داريد، و خيلي چيزهاي ديگر داريد، چرا زجركشم مي كنيد؟ وانگهي گناه ناشر بيچاره اي كه به اعتماد حمايت  قانون در نشر اين كتابهاي مجاز سرمايه گذاري كرده  چيست؟

پاسخهاي متعددي به تفاريق در طول يكي دو ماه اخير نويسندگان شريف كيهان ظاهرا به نمايندگاي از طرف حكومت اسلامي به عرايض بنده مرحمت فرموده اند مهم است و به احتمالي قوي محصول عنايات مقامات عاليه. به مناسبت همين اهميت اجازه مي خواهم به حكم قند مكرر خلاصه اي از آنجمله را در اينجا بياورم تا كام دلي شيرين و مشام جاني معطر كنيد:

پاسخ اول و مفصل در كيهان هوايي منتشر شد، بانضمام يكي از دو نامه بنده [ نامه اي كه خطاب به مردم نوشته بودم، نه رياست جمهوري] تا مدعيان خودفروخته اي كه با حكومت صد در صد اسلامي علماي محترم سر عناد دارند نگويند جرايد ديار ما آزادي عمل ندارند و حتي كلمه اي از شكواييه هاي سعيدي را منتشر نكرده اند.[ اگر منحرفان كور باطن بگويند: " كيهان هوايي" چه ربطي به داخل ايران دارد؟. جوابشان اين است كه: بفرمايند بليطي بخرند و ويزايي بگيرند و به خارج از مرزهاي جمهوري اسلامي بروند و متن نامه را بخوانند]. در اين پاسخ مفصل زير عنوان " ماموري با نعل وارونه" كه منظورشان بنده شرمنده ام، آمده است:

" اين باصطلاح عريضه در حول يك محور عمده و كلي گردش دارد و آن فرياد " واقلما" و شهيد نمايي اي است كه سعيدي سيرجاني در رثاي كتابهاي متوقف الانتشاري سرداده و براي به كرسي نشاندن اين قضيه از بيان هيچگونه دروغ و كذب نيز كوتاهي نشده است. حدود  يكسال و نيم قبل، همزمان با توقف انتشار مجدد كتابهاي سعيدي سيرجاني بسبب محتواي ضد اسلامي و ضد ارزش آنها جرياني كاملا هدايت شده متشكل از راديوهاي استكبار و روزنامه هاي ايرانيان خودفروخته مقيم خارج از كشور به حمايت از سعيدي سيرجاني و بتبع آن نويسندگان  همفكر و هم خط او پرداخت...

" سيرجاني خود بهتر از هر كسي مي داند كه با نشر عقب عقب و " تركمانا نعل را وارونه زن" چه تيرهاي جنايي كه به اسلام و انقلاب و در كل مردم ايران و دين و زبان و فرهنگ و ... آنها رها نكرده است و نيز او خود بهتر از هر كس مي داند كه علت توقف انتشار كتابهايش چيست، ولي اكنون روزانه مشغول شهيدنمايي است و با آنكه مي داند كه محتواي كتابهايش به نحوي است كه تا زماني كه ارزشهاي انقلاب حاكميت دارد بهايي در ذهن مردم نخواهد داشت[ يك حرف صوفيانه بگويم اجازت است؟ كتابي كه بهايي در ذهن مردم نداشته و نخواهد داشت چه اصراري است با توقيفش مايه بدنامي حكومتي شويد كه بيش از همه حكومتهاي جهان به امتش آزادي عنايت فرموده است؟ مگر رهبر مسلمانان عالم نفرمودند " آن مقدار كه آزادي مطبوعات در ايران هست در جاهاي ديگر نيست"] باز هم دم از استمداد براي تكثير اين باصطلاح " عريضه" مي زند.

" در مورد زندقه و كفر  الحاد [ گفت: بزن گردن اين زنديق بنديق سني دهري سگ بابي را! ] وي همين بس كه جمله اي از كتابهاي اين روزنامه نگار از رده خارج نمي توان يافت كه در آن بيربط و با ربط بنحوي به اسلام و مسلماني حمله نشده باشد.

وي از جمله افرادي است كه ظهور اسلام در ايران را تهاجم عرب مي خواند و اسلام آوردن ايرانيان را با يك تحريف ناجوانمردانه در تاريخ از ترس جزيه مي داند: " در ايران پيش از هجوم عرب (!) فرهنگ مشخص و معتبري وجود داشت با عناصر و اجزايي بسيار و گوناگون،[ عجب عبارت كفر آميزي نوشته بودم و نمي دانستم. ظاهرا علتش اين است كه روزگار سفله پرور مرا در سن و سالي كه مي توانستم درسكي بخوانم و چيزكي بياموزم بر مسندي نشاند كه تصورش هم از محالات مي نمود. نتيجه آن قدرت زودرس و بيش از ظرفيت آن شد كه مست از جام غرور و غافل از روز حساب، تيغ عرياني به كف آرم و به هر كه و هر چه رسيدم بتازم.] تحول تازه و كوبنده مانند هر نيروي مهاجم و غالبي (!) مي خواست فرهنگ ملت مغلوب (!) را درهم شكند. ( ص سي و هشت ، در آستين مرقع)"[ ملاحظه فرموديد؟ اين را مي گويند حمله به اسلام. گيرم بنده روسياه در اين دنيا از فرمان رجم بزرگان و انتقام حضرت معمر قذافي سر سالمي به گور برم، در آن دنيا جواب مرحوم يعرب بن قحطان و زيادبن سميه و از اينها بالاتر يزيد بن مهلبي را كه با خون مردم گرگان آسيا گرداند چه خواهم داد؟ . در ضمن علايم تعجب را خودشان گذاشته اند، بنده در اين ماجرا گناه ندارد، همان گناهي كه با مهاجم خواندن اعراب بزرگوار موالي نوازي چون بني اميه مرتكب شدم براي هفتاد پشتم كافي است. ]

" اگر دشمني با اسلام در كار نيست چرا در مقدمه كتاب البته مستطاب " اي كوته آستينان"... براي بهتر فهماندن باصطلاح مطلب با همان نثر " عقب عقب" كه با استفاده از قيد البته و ديگر قيود اينچنين با پنبه سر مقدسات را مي برد چندين و چند صفحه حاشيه روي و قلمفرسايي شده و بسيار  زيركانه و رندانه احساسات و مقدسات مردم به بازيچه و سخره گرفته شده است [كاش اجازه داده بودند اين كتاب كه از زمستان هزار و سيصد شصت و هفت در چاپخانه كتيبه در حال پوسيدن است منتشر شده بود تا خلايق بدانند " مقدسات مردم" را به سخره گرفتن يعني چه. علي الحساب بنده از طرف آن بنده خدايي كه براي گرانتر فروختن محصول دهانش خبر تشريف فرمايي امام رضا را به سيرجان بر سر زبانها انداخت، از نويسندگان متعهد كيهان سپاسگزارم و از اينكه نمي دانستم دلالها و شيادها جزو مقدسات مردمند شرمسار.]

" و اما بعد چند كلمه هم در مورد عوامفريبيهايي از قبيل زيان سنگين(!) [ هفت ميليون و هقتصد و پنجاه هزار توماني كه ناشران بيچاره در سال شصت و هفت و شصت و هشت خرج كتابهاي در چاپخانه پوسيده بنده كرده اند، البته در نظر بزرگان رقم سنگيني نيست كه، هر كه بيني به جيب خود نگرد. راستي چه انقلابي از اين بالاتر كه رقمهاي ميليوني و حتي ميلياردي ديگر به چشم بعض طلاب وارسته از جهان نمي آيد. ] و اتلاف كتابهاي نازنين (!) بگوييم و بسنده كنيم كه عاقل را اشارتي كافيست. هنوز جريان دعواي سعيدي سيرجاني و مدير انتشارات نشر نو نقل محافل فرهنگي است و جريان واقعه هم از اين قرار است: مدير انتشارات نشرنو براي چاپ كتاب ضحاك ماردوش سعيدي ششصد و سي بند كاغذ را به قيمت دولتي از وزارت ارشاد دريافت مي دارد و بر طبق ادعاي خود با بخشي از كاغذ دريافتي تعداد نه هزار جلد از اين كتاب را چاپ و منتشر مي كند و سعيدي سيرجاني مدعي است  كه نشر نو بايد وجه كاغذ مازاد بر پنج هزار جلد را با نرخ آزاد به وي بپردازد [شنيده بودم مدير نشرنو در مقوله كاغذ دولتي و ترديد در صحت عمل پاكان گرفتاريهايي برايش پيش آمده بود، اما نمي دانستم خود بنده يك طرف قضيه بوده ام . امان از ناداني.] و ... و كافي است كه با يك حساب سرانگشتي اختلاف قيمت كاغذ آزاد را با كاغذ دولتي حساب كنيم تا علت اين دعوا كشف شود".

" البته اين را هم بگويم كه سعيدي براي چاپ كتابهايش ،علي رغم تمام اهانتها و ناسزاگوييها نسبت به اسلام و اصول ، هيچ مشكلي نداشته [ كاملا درست فرموده اند، نه چهار هزار نسخه چاپ دوم " در آستين مرقع" در سال شصت و سه خمير شد، نه " اي كوته آستينان" در سال شصت و هفت به غضب پاكان گرفتار آمده، نه پنج هزار دوره " تاريخ بيداري ايرانيان" در چاپخانه پوسيد، نه كتاب " ريشه در خاك" به صرف اينكه مترجمش خواهر من بود هشت سال تمام براي مثله شدن معطل ماند، نه سالهاست كه فرزندانم به آتش من مي سوزند.] و اساسا عمده كتابها و نوشته هاي ايشان در فاصله سالهاي شصت و سه تا شصت و هشت چاپ و منتشر شده اند" ( كيهان هوايي چهار آذر هفتاد و يك).

 

و بعد از اين پاسخهاي مربوط و منطقي، در شماره ديگري از همين نشريه با استفاده از نظرات صايب روانشناساني كه در خدمت دارند و به كشف علت ناراحتي و افسردگي بنده پرداخته اند كه:

 

" البته استاد  حق دارند. در مملكتي كه با مواد مخدر مبارزه مي شود و هر كجا منقل و وافوري مي بينند بي آنكه به زجرها و شكنجه هاي استادان فن توجه كنند برمي دارند مي شكنند و نابود مي كنند، آدم زجر و شكنجه نمي كشد؟" ( كيهان هوايي دوم دي ماه هفتاد و يك)

[ نمي خواستم در اين مورد حاشيه اي بنويسم و شما را به تهوع اندازم كه خود متن گوياتر از هر حاشيه اي است. اما دريغم آمد رفقا را از فيض ثوابي محرم كردن: بنده ضمن تقديم هزار شكر كه ياران بي گنه اند، اميدوارم محتسب مزاجان زمانه هر چه زودتر با نبش قبر سعدي و حافظ، جنازه اين دو رند شيرازي را هم بيرون كشند و به جرم توصيف " شاهدان"، حد شرعي را بر استخوانهاي پوسيده شان اجرا فرمايند.]

 

و سرانجان به عنوان زمينه سازي لازمي براي اقداماتي كه در آينده اي نزديك معمول خواهند داشت، پس از افشاي زندقه و كفر و الحاد بنده، پرونده زندگي سراسر فساد مرا نيز در برابر چشم خلايق گشوده اند. و اينك آن پرونده:

" سعيدي سيرجاني تا كودتاي بيست و هشت مرداد سي و دو معلم ساده اي بيش نبود، [ ديگر كم لطفي مي فرماييد، گويا در يكي از بولتنهايتان مرا همكار پيشه وري و طرفدار تجزيه آذربايجان خوانده ايد؛ آخر موجود مرموزي كه در سيزده سالگي همدست پيشه وري بوده، نمي تواند نه سال بعدش گمنام باشد. ] پس از تشكيل ساواك با آن سازمان ارتباط برقرار كرد و به اداره پيگيري آموزش و پرورش انتقال يافت. اداره پيگيري در رژيم گذشته شعبه اي از ساواك بود و با مراقبت شبانه روزي رفتار معلمان و دانش آموزان مخالف رژيم را به ساواك گزارش مي كرد.

" پس از تشكيل بنياد فرهنگ توسط دكتر خانلري، [ بنده از اينكه نويسندگان بزرگوار و دانشپرور كيهان اين بار بخلاف سنت شريفشان عمل كردن  و نام خانلري را بدون عناوين " خاين و جاسوس و بدسابقه" آوردند از خوانندگانشان معذرت مي خواهم.] كه از بودجه كلاني برخوردار بود، ساواك وي را به آن بنياد منتقل كرد تا اشراف بيشتري نسبت به فعاليتهاي آن داشته باشد. در همين زمان بود كه سيرجاني توانست يك قطعه زمين هزار متري از موقوفه مخبرالسلطنه هدايت در محله دروس تهران تصاحب كند و با پول بنياد آن را بسازد كه هم اكنون محل تجمع همپالكيهايش شده است. بايد توجه داشت زمينهاي موقوفه هدايت غالبا به فراماسونها و ساواكيها و وابستگان به دربار تعلق مي گرفت". ( كيهان هفده اسفند هفتاد و يك، نقل از كيهان هوايي چهارده بهمن).

اين بود جوابهاي نجيبانه و دندان شكن و معقولي كه به نامه هاي سرگشاده بنده داده اند درباره خمير شدن و پوسيدن كتابهايم، تا ديگر نگويم چرا جمهوري اسلامي به تظلماتم پاسخ نمي گويد.

 اگر نويسندگان محترم كيهان، همانطور كه با نقل عبارتي از كتابم اسناد كفر و زندقه و الحاد مرا رو كردند، مدارك اتهامات اخير را هم منتشر مي كردند، هم زبان مدعيان را بسته بودند و هم منتي بر بنده و خوانندگانشان گذاشته بودند.

گيرم همه خلايق به دفاتر رمز " سيا" و " موساد" و " اينتليجنب سرويس" و " كا گه ب" دسترسي نداشته باشند تا حواله هايي را كه در طول سالها به نام بنده صادر شده است به دست آرند و منتشر كنند، اما اسناد ساواك بحمدالله صحيح و ناسالم است و اگر در دسترش همگان نباشد، مديران موسسه كيهان حتما بدان دسترسي دارند. اي كاش محبت كنند و سوابق مرا كه از سال سي و دو به ساواك پيوسته ام تا بهمن پنجاه و هفت كه مي شود بيست و پنج سال شمسي بيرون كشند، و اگر نه همه اوراق پرونده، لااقل يك برگش را منتشر كنند، تا هم حافظه راكد بنده به كار افتد، و هم خلايق سالوس عوام فريبي را بشناسند كه عمري از خبرچيني و نهفته كاري در نوشته هايش اظهار نفرت كرده است و خود از اعضاي ساواك بوده.

گيرم پرونده هاي ساواك هنوز محرمانه باشد كه بسياري از پاپوش دوزان و شكنجه گرانش هنوز هستند و خيلي هم " هستند" و علايم حضورشان از در و ديوار مي بارد؛ اسناد و دفاتر حزب توده كه بحمدالله، به مقتضاي ميراث پدر خواهي خلق پدر آموز، هم اكنون در دست بعض صاحب مقامان است، اي كاش كارت عضويت يا برگه تقاضانامه يا هر سندي كه مربوط به عضويت من در هر حزب و جمعيت و دسته و گروهي كه باشد منتشر سازند، تا مردم بدانند مني كه در اوج رستاخيزگري آريامهري زير ورقه اعلام پيوستگي دسته جمعي استادان " مدرسه عالي ادبيات" نوشتم: " بدين وسيله نفرت خود را از حزب فرمايشي رستاخير اعلام مي دارم"، چه جانور رياكاري بوده ام و هستم.

گيرم برملا شدن اسرار رفقا مصلحت نباشد، وزارت آموزش و پرورش كه هنوز بر جاي است و در تصرف حزب الله؛ اي كاش ماموران بايگاني آن وزارت خانه همت كنند و رونوشت ابلاغ يا سوابق خدمت مرا در " اداره پيگيري" آن دستگاه در همين كيهان قدسي مآب منعكس فرمايند، تا بنده فراموشكار پرونده ساز را به ياد گذشته هاي آلوده ام اندازند و بي هيچ تلاش و مقدماتي وادار به حضور در تله ويزيون و اعترافات آنچناني كنند.

گيرم  همكاران سابقم در " بنياد فرهنگ ايران" كه هنوز حي و حاضرند و مشغول خدمت، به پاس دوستيهاي روزگاران گذشته، از شهادت درباره اخاذي هايم طفره روند، اسناد مالي كه برجاي است و مي توان براحتي هر سندي را گرفت وو منتشر ساخت تا كساني كه در اوج قدرت آريامهري در مجله يغما و خواندنيها [ مفصل ماجرا در مجله يغماي زمستان پنجاه و شش و بهار پنجاه و هفت و به نقل از يغما در خواندنيهاي همان سالها آمده است، به حكم بعض ملاحظات اخلاقي از نقل آن معذورم، اما خوانندگان مي توانند به صفحه چهارصد و سي و دو شماره هفتم سال سي و يك يغما، يا ص صد و نود و هشت تا دويست و يك " در آستين مرقع" و در حروفچيني تازه، ص صد و هشتاد و هشت، رجوع فرمايند]  دعويهاي بيجاي مرا خوانده اند، بدانند بنده در پيروي از مكتب " حافظم در مجلسي دردي كشم در محفلي" چه اعجوبه اي بوده ام.

 گيرم تحقيق در اين مسايل مستلزم صرف وقتي باشد و تلاشي كه به دردسرش نمي ارزد، تحقيق در مقوله وقفياتي كه تعلق به دعاگويان دارد كه آسان است. آخر تصرف زمين وقفي، عضويت ساواك و سيا و هواداري استكبار جهاني نيست كه رد و اثباتش مستلزم صرف وقتي باشد و تدارك اسنادي. سند موقوفه را كه مي شود منتشر كرد، و به ترديد همسايگان و اهل محل ما خاتمه داد كه مي گويند: نكند بقيه خبر ها هم از هين دست باشد.

بنده شخصا در صحت و دقت نوشته هاي كيهان، و شرف و تقواي مديرانش، شكي ندارم؛ كه، اين موسسه عظيم جزو غنايم بيت المال است و حجه الاسلام با فضيلت صاحب صلاحيت البته متديني كه بر مسند رياستش تكيه زده، منتخب مستقيم مقامات عاليه اي است كه مي خواهند اسلام را درسرتاسر جهان گسترش دهند و صحنه عالم را از لوث حقه بازيها و تزويرها و دروغها و مردم فريبيها و ضعيف آزاريها پاك كنند. اين روزنامه مقدس معتبر، " فرمان" عباس شاهنده يا " آرام" سرهنگ يمني يا " شورش" كريمپور شيرازي نيست كه كارش هتاكي باشد و بي اعتنايي به اخلاقيات، نوشته همچو روزنامه اي را نمي توان سرسري گرفت. هر چه منتشر مي كند به حكم ايمان و تقواي مدير مسوولش عين واقعيت است و از آن بالاتر مورد تاييد مقامات مقدسه اي كه ترديد در عدالتشان مايه ارتداد است.

اگر در ايران امروز گروه بي تقواي مردم فريبي حكومت را قبضه كرده بودند كه براي تحكيم موقعيت خويش و ادامه غارت به سركوب آزادگان مي پرداختند، در افشاگريهاي كيهان جاي ترديد و شبهه اي باقي بود. اگر دار و دسته اي دانسته يا نادانسته كساني را به قصد قرباني در مقدم استاليني ديگر و هيتلري ديگر برگزيده بودند، شايد از جان گذشته اي به خود حق مي داد مطالب كيهان و نشريات همزبانش را نوعي ترور شخصيت تلقي كند، كه از مقدمات لازم ترور اشخاص است. تا اگر شخص مورد نظر به تير غيبي گرفتار آمد، يا در تصادمي شرش كنده شد، يا شكنجه و اعدامش لازم گشت، اذهان عمومي آماده استقبال همچو خبري باشد و از تلف شدن وجود فاسدي فرياد اعتراضي برنخيزد.

اما كشور ما بحمدالله قبه الاسلام است و زمام كليه امور سياسي و مذهبي و اقتصادي و غيره اش در قبضه قدرت بي چون و چراي روحانيون عاليقدر و خويشان بزرگوارشان. در همچو بهشت لبريز از ديانت و معنويت و اخلاقي ، محال است عملي بناروا صورت گيرد، و حقي بناحق ضايع شود، و فرزندي به گناه ناكرده پدر معاقب گردد، و امنيت و آرامش افراد خانواده اي سلب شود، و ناله هاي ستمرسيدگان ناشنيده ماند، و دستگاه عدالت از رسيدگي به شكايت مظلومان طفره رود، و از اينها بالاتر همه امكانات حكومت براي سركوبي رعيت ساده اي بكار گرفته شود. اين شيوه ها منحصر حكومت جباراني است كه مي خواهند كشوري را بر باد نيستي دهند، يا غارتگراني كه مي كوشند يك شبه تلافي صد ساله كنند و با ارعاب و اختناق نا واپسين دينار مملكت را به جيب زنند.

وانگهي مگر مي توان در نظام عدالت پيشه اي كه دستگاه بيدار قضاييش پاسدار جان و مال و حيثيت افراد رعيت است، در روزنامه اي با صدها هزار تيراژ داغهاي ننگيني بدين زشتي و سهمگيني بناروا بر پيشاني بخت كسي نشاند؟.

 

با توجه بدين مقدمات در صحت و حقانيت نوشته هاي كيهان براي شخص بنده به عنوان صاحب عله جاي ترديدي باقي نمانده است، اما چكنم كه بلاي دو شخصيتي و مرض فراموشي به جانم افتاده است و هر چه مي كوشم حافظه بي رمقم مدد نمي كند تا به ياد آرم كه در چه سالهايي مرتكب اينهمه جنايت و خيانت شده ام.

بنابراين چاره اي نمانده است جز توسل به آشنايان و هموطنان خوش حافظه؛ بدين اميد كه به ياريم آيند و با يادآوري صحنه هاي سياه زندگيم، هم بنده را در مداواي اين بيماري لعنتي مدد كنند، و هم توشه راه آخرتي براي خودشان تدارك ببينند، كه اثبات و تاييد سخن مردان حق كلي اجر اخروي دارد و در زمان، ما مزد دنيوي نيز هم.

اينكه از شما خواننده گرامي اين عريضه استدعا دارم نامه ام را بدقت بخوانيد و در مورد اتهاماتي كه مذكور افتاد و در صحت و واقعيتشان جاي ترديدي نمي تواند باشد، اگر سند و مدركي به دست آورديد لطفا منتشرش كنيد؛ و اگر هم برگه و سندي به چنگتان نيفتاد، همان گواهي فرد فرد شما پس از احراز هويت [ معمولا استفاده از امضاي جعلي و اسم مستعار اختصاص به دو گرون دارد: يكي مخالفان حكومتي استبدادي كه در فضايي لبريز از اختناق و وحشت قلم مي زنند، و ديگري شيادان فرصت طلبي كه با ارعاب و تهديد قصد كلاشي و باجگيري دارند. احتمال دوم در مورد نويسندگان محترم كيهان مطلقا منتفي است، و احتمال نخستين هم  مطلقا نامعقول مي نمايد. شق ثالثي هم به نظر من نمي رسد. اي كاش مديران كيهان همت كنند و نويسنده همين نامه آخرين را معرفي فرمايند. به هر حال من بر سر تعهد خود باقيم و هر كس با اعلام هويت حاضر به اداي شهادت و تاييد اتهامات كيهانيان شد مستحق جوايزي است كه در پايان همين عريضه اعلام كرده ام.] براي من در حكم سند است.

ضمنا براي اطمينان خاطرتان كه در اين ره نباشد كار بي اجر، به همين وسيله اعلام مي دارم:

هر كس از همكاري بنده با سيد جعفر پيشه وري يا عضويتم در هر حزب و جمعيت و گروه و دسته اي اطلاعي دارد و اعلام فرمايد، علاوه بر اينكه مبلغي از روبلهاي مرحمتي" كا گه ب" يا دلارهايي كه به مرور ايام از " سياي خودمان" گرفته ام به حضورش تقديم مي كنم، در مظان استجابت دعا از حضرت احديت مي خواهم كه عشق به مقام و منصب چنان كر و كورش نكند كه ناله مظلومان را ناشنيده گيرد و جور ظالمان را ناديده.

هر كس عضويت و خدماتم را در دستگاه ساواك به يادم آرد، همه وجوهاتي را كه در طول دوران معلمي و استادي و مولفي لغتنامه و خدمت بنياد فرهنگ به جيب زده ام طي چك تضمين شده بانكي تقديمش مي كنم، با اين دعاي خير كه اگر به مقام و منصبي رسيد مگس پرانان شاهين ساز ملك جم چنان هاله تقدسي پيرامونش ايجاد كنند كه زير سوال بردن اعمالش جرمي در حد ارتداد باشد.

هر كس در بيش از ده هزار صفحه تاليفات و نوشته هاي من يك جمله در تخفيف و توهين اسلام بجويد و بيابد، بنده دوره شش جلدي تفسيرقرآن كريم را ، كه محصول هيجده سال تلاشم براي تصحيح وچاپش بوده، به نام او مي كنم و دعايي در حقش كه گرفتار شريعتمداراني نشود كه انگشت در جهان كرده و ملحد مي جويند و براي ارعاب منتقدان چماق تكفير مي گردانند.

هر كس دست كم يكي از مقالات تملق آميزي را كه در تحكيم رژيم پهلوي نوشته ام منتشر كند يا نشانيش را بدهد، همه عطاياي ملوكانه و انعامهايي كه از دربار سلطنت گرفته ام ناز شست او خواهد بود، باضافه قصيده غرايي كه در مدحش صادر خواهم نمود.

هر كس در طول سي سال گذشته در بايگانيهاي وزارتخانه ها از من تقاضانامه اي براي استفاده از امكانات دولتي، از قبيل گرفتن زمين، خريدن خانه، استخدام خويشان، پاداش و اضافه حقوق، ترفيع مقام، سفر خارج، يا هر مطلبي در اين مقوله بيابد و منتشر كند، بنده همه امتيازاتي را كه در طول سي سال خدمتم به دست آورده ام يكجا تقديم حضورش مي كنم، به همراه دعايي كه هرگز دست و پا بسته گرفتار شهسواران عرصه نجابت و جوانمردي نشود.

هر كس از دعواي من و مدير نشر نو، كه به روايت نويسندگان كيهان: اين روزها نقل همه محافل فرهنگي و مطبوعاتي  است، خبري داشته باشد و اعلام كند، بنده هم ميلياردها توماني را كه از تفاوت قيمت كاغذ نصيبم شده تقديمش مي كنم و هم دعاي خيري در حقش كه: الهي به سرنوشت عبدالرحيم جعفري موسس اميركبير مبتلا نشود كه بجاي داير كردن كاباره و دانسينگ، عمرش را وقف نشر كتاب كرد و عواقبش را ديد.

هر كس بنده شرمنده اي را كه با شعار" از مال وقف نيابي به نام من درمي"، در موارد ضرورت طرفدار اخف الشرين بوده ام كه " مي حرام، ولي به  ز مال اوقافست"، با نشان دادن سند يا محل زمين موقوفه اي كه تصرف كرده ام رسوا كنند، به موجب همين نوشته همه اراضي موقوفه متصرفقي خويش را در كران تا كران ايران اسلامي به نام ناميش مصالحه قطعيه شرعيه مي كنم، با اين دعاي خير كه الهي اگر از چاله درآمدي در چاه نيفتي.

هر كس محل خانه اي را كه بنده در طول عمر بي حاصل شصت ساله ام، چه با پول بنياد چه از محل وجوهات ديگر، در هر جاي ايران ساخته ام مشخص فرمايد، هم آن خانه را براي نزول اجلالش  آب و جارو مي كنم و هم كليه وجوهي را كه دشمنان ابله در بانكهاي خارجي به حسابم ريخته اند به نامش منتقل و هم دعايي بدرقه راهش كه سر و كارش به اقارير تله ويزيوني نيفتند.

هر كس در زير آسمان خدا خانه اي، آپارتماني، ساختماني به نام من يا زنم يا فرزندانم سراغ دارد معرفي كندن، بنده سرسپرده استكبار جهاني " قول فرنگي" مي دهم كليه سهامي را كه به نام خودم و خويشانم خريده ام بانضمام اندوخته هايم در بانكهاي داخل و خارج، ضميمه سند آن عمارت كنم و دو دستي تقديم حضورش.

هر كس حاضر شود كليه مايملك اين عامل استكبا ر و اين دشمن مرفه مستضعفان را با يك باب خانه مناسب متوسطي معاوضه كنند كه سر پيري مسكن و مامني داشته باشم، دعا مي كنم كه خداوند تبارك و تعالي نماز و روزه هايش را در خانه اي غصبي به كرم خود قبول فرمايد و بر ذخاير ماركها و دلارهايش بيفزايد.

و سرانجام هر كس محبت كند و اين نامه را بعد از خواندن به ديگري بدهد، يا اگر امكانات ماليش اجازه داد تكثيرش كند، تا عده بيشتري از هموطنان در اين مسابقه سال و جايزه گيري كلان شركت نمايند، بنده روسياه در حقش دعايي مي كنم كه به همه آن جوايز مي ارزد. دعايم اين است كه:

الهي صداي چكمه فاشيسم بنحوي گوش نازنينش را نيازارد كه مجبور شود از جان خود مايه بگذارد و براي بيداري ملت به استقبال اجل محتوم رود.

با عرض احترامهاي

فروردين هزار و سيصد و هفتاد و دو

سعيدي سيرجاني

 

 

           بيچاره اسفنديار

در جهان شاهنامه رستم مظهر ملت ايران است، مظهر غرهنگ ايرانی است، اصلا خود ملت است، با همه خوبيها و بديهايش، با همه قدرت و ضعف هايش. و اين گشتاسب شاه است که می خواهد فرزند خود را به جنگ با ملت فرستد ... بار ديگر با يکی از صحنه های تکراری تاريخ  روبروئيم ، صحنه ای با مضمونی واحد و جلوه هائی مختلف، که تا بوده چنين بوده است.

همه گشتاسب های مسند نشين قدرت از سادگيها و جاه طلبی ها و روح اطاعت اسفنديارهای خوشباور برای سرکوب ملتشان استفاده کرده اند. آن سردار و سرباز جوانی که به فرمان فرمانروای جبار رگبار مسلسل بر سينه برهنه مردم می پاشد، آن جوان از جهان بی خبر ساده دلی که به اشارت دستگاه ستم، روشنفکران و آزادی خواهان مملکتش را به زجر و شکنجه می کشد، آن نويسنده استادی که به هوای مال و منصبی قلم و بيانش را برای سرکوب آزادگان در خدمت غاصبان قدرت می نهد، آن مامور معذوری که برای حفط امنيت دزدان و غارتگران حيثيت و آبرويش را فدا می کند،... همه و همه اسفندياری فريب خورده اند که به سودای نام و کامی قدم در مهلکه نهاده اند و با رستمی به نام ملت روبرو ايستاده اند.

 جوهر قضيه در همه اين صحنه ها يکی است، جلوه ها متفاوت است، اجراهائی گوناگون از نمايشنامه ای واحد در زمانها و مکانهای مختلف و هنرپيشگانی با صورتکهای رنگارنگ

   

          يادداشت های عينی

" يادداشت های عينی" خاطرات بزرگ مرد ادب تاجيکستان، صدرالدين عينی است. روزگاری بود که  دلنشينی گويش  آشنای تاجيکی توان زدودن تلخی  سرنوشت  مردمانی  از چاله تعصب مذهب اسلام به چاه حکومت استالين گرفتار آمده را نداشت،
... تا روزی که ديديم ايستادگی اين ريشه  هويت تاريخی ملتی نويد خوش زندگانی را، در آن سرزمين پراکند .
صدرالدين عينی، نويسنده صاحب ذوق نکته سنجی است که دوران جوانيش مقارن انقلاب ۱۹۰۵ روسيه بود و چشمان نکته ياب دقايق نگرش شاهد تحولات اجتماعی و بازيگريهای خطرناکی که منتهی به اکتبر ۱۹۱۷ شد و تسلط قدرتمندانه حزب کمونيست بر امپراطوری روسيه و قلمرو گسترده آسيايی و اروپائيش. اين روستايی هوشمند موقع شناس پس از استقرار اوضاع در رديف تاليفات متنوعی که به اقتضای روزگار در تبليغ نظام کمونيستی پرداخته و منتشر کرده است، قلمی هم به هوای دلش زده و شرحی پرداخته از روستای مولد خويش و بخارای آن روزگاران و اوضاع نادلپسندی که مايه بخش تحولات غليظ اجتماعی شد و سرگذشت عبرت آموز خودش که از طلبگی مدرسه ميرعرب به مسند رياست فرهنگستان تاجيکستان شوروی منتهی گشت.
کتاب دلنشين است و خواندنی، به هزار و يک دليل و از آن جمله نثر شيوای تاجيکی نويسنده که بوی جوی موليان دارد و يادآور نثر دل انگيز قرن چهارم است.
 

       

           در آستين مرقع

تجديد چاپ بعض مقالات هم ازمقوله خود شکستن است و خرقه در آفتاب افکندن؛ توضيحش اينکه در آن روزگاران جاهليت، به علت تلقينهای مداوم استعمار، افکار من و امثال من منحرف شده بود و در تقويم ارزشها به خطا می رفتيم و براساس همين انحراف فکری مرتکب نوشتن پرت و  پلاهائی شديم که در عالم خود نوعی معصيت است، و چون از مقدمات توبه اين است که شخص نادم ارتکاب گناه را معترف شود، من هم به عنوان اعتراف به گناه به تجديد چاپ چند مقاله رضا دادم، از آن جمله " مشتی غلوم لعنتی".

 اين مقاله، گرچه چند ماهی بعد از انقلاب نوشته شده است، اما افکارش محصول دوران جاهليت است؛ دوران سياهی که به تلقين اجانب و استعمارگران به چيزهای موهومی از قبيل ايران و تاريخ ايران و حب وطن و علائق ملی دلبسته بوديم و به نامهای ننگينی چون کوروش و داريوش افتخار می کرديم و از سوء استفاده دلقکان جشنهای کذائی خون دل می خورديم که چرا نام کوروش را دستاويز حرکات جلف خويشتن کرده اند؛ و گناهی هم نداشتيم. آخر اثر تحقيقی و روشنگر حضرت آيه الله خلخالی به عنوان " کوروش دروغين و جنايتکار" منتشر نشده بود تا بدانيم موسس امپراطوری ايران چه تحفه ای بوده است و چه عيب بزرگی داشته است. اين عبارت را در " تاريخ ايران باستان" پيرنيا خوانده بوديم که " مورخ مذکور( يعنی کتزياس) گويد: کوروش پسر چوپانی بود از ايل مردها که از شدت احتياج مجبور گرديد راهزنی پيش گيرد"؛ و به علت درک مغرضانه و ذهن منحرف خويش گمان کرده بوديم که کوروش هم مثل بسياری از سران قبايل و بزن و بهادرهای روزگار در آغاز کارش بر کاروانها هجوم می برده و راهزنی می کرده است، و اين را عيب چندانی برای سرداران و جهانگشايان آن روزگار نمی شمرديم، غافل از اينکه " راهزنی پيش گرفتن" معنی ديگری دارد که حضرت آيت الله آن را با فکر موشکاف خويش استنباط فرموده اند و داخل پرانتزی گذاشته و در صفحه ۲۷ تاليف منيف خويش آورده اند، و اينک عين عبارت حضرتشان:
 مورخ مذکور بنا به نوشته ايران باستان به قلم آقای مشيرالدوله پيرنيا ص ۲۴۰ می گويد که کتزياس می گويد" کوروش پسر جوانی بود از اهل "مر" که از شدت احتياج مجبور گرديد راه زنی  پيش گيرد لواط بدهد

ای خاک بر سر من و امثال من بدبختهائی که...

* اگر عبارتی که حضرت آقای خلخالی از کتاب " ايران باستان" نقل فرموده اند با اصلش مختصر تفاوتی دارد و فی المثل ايل مردها شده است اهل مر، و پسر چوپان جايش را به پسر جوان داده است، مبادا، زبانم لال، حمل بر بيدقتی و اشتباه ايشان گردد. حتما منظور " کتزياس" همان پسر جوان بوده که با پيشينه سوء " راه زنی پيش گرفتن" کوروش، به معنی مورد استنباط حضرتشان، مناسب تام و تمامی دارد. اگر غلط کاری و تخليطی صورت گرفته باشد گناهش بر گردن مشيرالدوله است و ناسخان و کاتبان ولنگار تاريخ کتزياس؛ محال است روحانی بزرگواری که نظر صائب و حکم قاطعش بر جان و مال و ناموس مسلمانان رواست در نقل يک جمله، خدای ناخواسته مرتکب دو اشتباه شود

 

          ای کوته آستينان

با رسيدن به خانه فرهنگ ناگهان منظره پنج سال  پيش ، زمستان ۱۳۵۸ در نظرم مجسم شد و صحنه هائی که به عنوان رهگذر ديده و رواياتی که از اين و آن شنيده بودم. به ياد صحنه های ديدنی و باورنکردنی جوش و خروش جوانانی افتادم که از اکناف هند بدينجا هجوم آورده بودند تا شعارهای مارکسيستی در کپسول اصطلاحات اسلامی پيچيده را بر فرق خلق الله نثار کنند. قيافه جوان نوخط پرحرارتی به يادم آمد که بر سر استاد پير هندی فرياد می زد" کجا آمده ای؟ زبان فارسی طاغوتی است، گورت را گم کن". به ياد جوان چشم و ابرو مشکی خوش ريشی افتادم که اصرار داشت با استفاده از تعبيرات ماترياليستی، منشی خوش قد و بالا و مکش مرگ مای رايزن فراری سابق را يک شبه مسلمان کند و بقيه قضايا. تصويری در ذهنم زنده شد از جوان احساساتی نازنينی که مرتبا به سيگار وينستن پک می زد و امپرياليسم منحوس امريکا را دود می کرد و به هوا می فرستاد، و از همه حيرت انگيزتر مرد ميانه سالی که دو سه سالی پيش از انقلاب در دانشگاه دهلی تن نحيف مرا زير آواری از احکام جازم کمونيستی له کرده بود و اکنون می خواست در دو سه جلسه هم دوره صرف و نحو عربی را تمام کند و هم بنده را به دين مبين اسلام هدايت.......

... قصد انتقامی دارد که شش سالی پيش از اين بمناسبتب گفته بودم " شما هنديها مردم عجيب و غريبی هستيد، همه تان مظهر ..العجايبيد". و اينک به تلافی آن جمله دم گرفته است که:
ـ شما ايرانيها مظهر العجايبيد، علمای طراز اول مذهبتان پيشوای مشروطه خواهی می شوند و هوادار نظام قانونگزاری به شيوه فرنگ، در ميادين مرکزی پايتختتان همدستان مرد مجهول الهويه خارج از مذهبی اعلم علمای زمان را بر دار می کشند و جماعتی از به اصطلاح شيعيان پای دارش هلهله می کنند، فرزند همين مجتهدی که در راه حفظ نظام شريعت سر باخته، هوادار دو آتشه مشروطه و آزادی می شود، و فرزند او علم الحاد کمونيستی برمی دارد. هنرمند موسيقی دانتان رئيس شکنجه گران عهد رضاشاهی است و مطبوعترين خواننده روزگارتان عضو ساواک آريامهری. جلاد بيرحمی که در رژيم شاهنشاهيتان سالها رئيس ساواک و عامل مستقيم خفقان و استبداد بوده است از فرستنده عراق مردم را به آزادی خواهی و قيام بر عليه استبداد دعوت می کند، و عليامخدره ای که مظهر قساوت و توطئه و جنايت است در مجمع حقوق بشر به حال ستم رسيدگان و در کند و زنجير پوسيدگان اشک همدردی می ريزد، و مرشد آزادی خواهی و مبارزه با استبدادتان زير لايحه امنيت اجتماعی امضا می گذارد. جوانانی که در کشور اسلامی خودتان درس خوانده اند رها از قيود مذهبی به هزار فسق و فجور آلوده می گردند، و پسر بچه هائی که به امريکا می فرستيد پس از ده بيست سالی اقامت در ديار کفر تبديل به مسلمانهائی دو آتشه ای می شوند و با جهانی حميت دينی و تعصب مذهبی به وطن برمی گردند. آستين پاره های يقه چرکينتان خصم سوسياليسم اند و شاهزادگان سرمايه دار غرق ناز و نعمتان هوادار کمونيسم. طلبه از نجف آمده تان فکلی دو آتشه می شود و مهندس الکترونيک خوانده تان مبلغ مذهبی. نويسنده آزادی خواهتان مامور سانسور جرايد از آب در می آيد و سرگروهبان اندک سوادتان محقق مسائل تاريخی؛ و بالاخره از همه مضحک تر و حيرت انگيزتر اينکه در بحبوحه عجم کشيهای فرمانروای عراق و ترکتازی عراقيان بر اجساد قطعه قطعه هموطنان خوزستانيتان، در ناف روزهائی که خون غيرت بايد در عروق هر ايرانی بجوشد، دو آتشه ترين ناسيوناليستهايتان سايه نشين عطف دامن عربده کش عراقی می شوند و از همان راديوئی ميهن پرستان ايرانی را به طغيان و قيام می خواند که شب و روز گويندگانش عربده " قادسيه صدام" سر می دهند و ملت ايران را مجوس و نژاد ايرانی را فرومايه می خوانند. شما ايرانيها مظهر العجايبيد يا ما هنديها؟ بله، صاحب؟
پير هندو به خيال خودش نقطعه ضعفی پيدا کرده و بی آنکه نفسی تازه کند، دم گرفته است که: سعيدی صاحب! انصافت کجا رفته است؟ ما هنديها مظهرالعجايبيم يا شما ايرانيهايی که يک رو. " رئيس و مجلس و فايده" را تبديل به " فرنشين و کنگاشستان و هوده" می کنيد و روزی ديگر دانشجويان رشته های فيزيک و رياضی را به خواندن قصايد امروءالقيس و متنبی وامی داريد؟ ما مظهر العجايبيم يا شما ملتی که با همان شور و ولعی به تماشای سنگسار کرده زناکاران در شهر کرمان هجوم می بريد که تا همين ديروز برای ديدن صحنه های کذائی جشن هنر در خيابان زند شيراز از سر و کول هم بالا می رفتيد؟ ما مظهر العجايبيم يا شما که هر سی سال يک بار جشن نوروز و عزای عاشورايتان قاطی می شود؟ ما مظهر العجايبيم يا شما مردمی که در کاخهای هوس انگيز مصادره ای ورد زهد و تقوی گرفته ايد؟ ما مظهرالعجايبيم يا شما امتی که فيلسوف سرشناستان در پاسخ حريف، به قسم قرآن متوسل می شود که: هر چه درباره هگل گفت مزخرف است؟ ما مظهر العجايبيم يا شما ملتی که از ولايت طوستان هم امام غزالی بيرون می دهيد و هم فردوسی؟ ما مظهرالعجايبيم يا شما مردمی که جوانانتان در فاصله ای کمتر از يک سال از دانسينگها به مجالس تعزيه رو می کنند و بجای پپسی و کوکا شربت شهادت می نوشند؟...

 

                   وقايع اتفاقيه       

گزارش خفيه نويسان انگليس

      

                         ته بساط          

...  با کمال ادب و تواضع به محضر اين استاد بزرگوار بلژيکی که به هر حال علاقه ای به فرهنگ ما دارند و عمری صرف شناخت حافظ کرده اند عرض کنم که سعادت قبول اسلام از آن رو نصيب ايرانيان شد که موبدان دنياپرست اواخر عهد ساسانی به نام ديانت زردشتی زندگی را بر مردم تنگ و تلخ کرده بودند و در تجويز "زيان کسان از پی سود خويش" مرتکب فجايع وقاحت آلودی می شدند که منحصر به دين فروشان دنيا پرست قدرت طلب است. در جامعه ای که مشتی رياکار شياد به نام موبد بر جان و مال مردم مسلط شوند و خود را نماينده برگزيده و انحصاری اهورامزدا معرفی کنند و مقاصد شوم و سليقه منحوس خودشان را به نام احکام شريعت بر خلايق تحميل نمايند، مردم چاره ای ندارند جز جستجوی راه رهايی، و اگر روزنه های اميد و نجاتی از قيبل مانی و مزدک با سرکوبی بيدادگرانه طبقه حاکم مسدود شد، نتيجه منطقی و معقولش محکوميت کل اساس است و به استقبال عقايد مخالف رفتن، وگرچه به سقوط کشور انجامد که، يا علی غرقش کن منهم روش.
ايرانی اگر نفرتی از گذشته های قبل از اسلامش داشته باشد يکسره متوجه موبدان، و به تعبير متداول روزگار ما: موبدنمايان، اواخر عهد ساسانی است، ورنه، در چشم ايرانی اصيل کورش و رستم و کيخسرو و سياوش هميشه محترم بوده اند و هستند و خواهند بود.... علاقه ايرانی واقعی به معارف مليش، چه پيش از اسلام وچه بعد از آن، عشق با شير اندرون شده ای است که با جان هم بدر نخواهد شد


         آشوب يادها    

ای مرغ سحر چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهکاری...
استاد اجل حبيب يغمايی!
" نوشتن" هميشه کار ظريف و دشواری بوده است و در زمان ما ظريف تر و دشوارتر شده است بخصوص اگر
نويسنده ای بخواهد از مرزهای اخلاقی خود تجاوز نکند و در کار نويسندگی دست کم با " خويشتن خويش" صادق و صميمی باشد.
قلم زنان روزگار از دو مقوله خارج نيستند. گروه کثيری قلم را وسيله معاش خويشتن کرده اند. به همان شيوه آرام و معتدل و البته يکنواختی که فلان ثبات و بايگان سالخورده و تجربت اندوخته اداره ثبت احوال مثلا ابرقو قلم می زند و شناسنامه صادر يا باطل می کند و برايش صاحب شناسنامه و کيفيت ولادت و مرگش مطرح نيست، هدفش انجام وظيفه است و دريافت مقرری، همين و بس؛ به همان سياقی که فلان رقاصه حرفه ای در هر حال و هوايی و هر مجلس و محفلی با هر ساز و نوايی هنرنمايی می کند. فارغ از زمينه انفعالی خويش و هوای دل خود؛ به همان شيوه ای که " نوحه گران" حرفه ای روزگاران گذشته در هر مجلس عزائی حاضر می شدند و با نوحه سرائی پر خروش اما از دل برنخاسته خويش مجلس آرائی می کردند و " صاحب دردان" را از رعايت تشريفات ظاهری معاف می ساختند.
صاحب قلمانی ازين دسته طعم و مزه " بادمجان" را با ذائقه خويش احساس نمی کنند، غلام ذائقه روزگارند. راحت و بی پروا به شيوه البته مرضيه و ثمربخش " حافظم در مجلسی، دردی کشم در محفلی" وفادار مانده اند و شوخ چشمانه با خلق خدا به قول حافظ " صنعت " می کنند.
برای اين گروه، به برکت ذوق نرم و انعطاف پذيرشان، در پشت ميز فلان وزارت مخالفان دولت را به باد انتقاد گرفتن و لحظه ای بعد در سر مقاله روزنامه حزب مخالف بر دولتيان تاختن آوردن، امکان پذير و آسان است.
اکثريت هميشه با اين دسته بوده است و موفقيت نيز هم، که " يدالله مع الجماعه".
در مقابل اين جماعت انبوه قلم به دستان، معدودی نيز هميشه بوده اند و هستند که تا ضرورتی اقتضا نکند و فضای سينه و تنگنای حوصله از تاثرات و تالمات لبريز نشود، لب از هم نمی گشايند و دست به قلم نمی برند. و اگر بردند و علاقه و قدرتی برای " فهم سخن" در مستمع نديدند، قلم می شکنند و در آغوش امن خاموشی پناه می جويند که قصدشان سرگرمی خلق و کسب معاش نيست.
اينان به حکم بی نيازی و بی غرضی مردمی " رموک" و زود رنجند، بخصوص اگر مخاطب خود را مشتاق شنيدن نبينند.
مخلص شما که دلش می خواهد در شمار اين گروه معدود باشد، و هنگام نوشتن جز ندای واقعی و بی غرضانه دل خود را بر صفحه کاغذ نريزد، وقتی که می شنود " سردبيران" يغما نازکی طبع لطيفشان به حدی رسيده است که تحمل دعای آهسته ای هم ندارند، چاره اش جز خاموشی چيست؟

چند مقاله ای که زير عنوان " يک نيستان ناله" منتشر شد و مقالاتی که پيش از آن با نام " آشوب يادها" عرضه گشت، و ابتر ماند؛ چنانکه می دانيد، نه سفرنامه بود و نه گزارشی اداری و نه نوشته ای تبليغاتی. دليلش هم آشکار است که بنده نه بر اساس ضوابط معمول زمان يک " توريست" بوده ام و نه مامور دستگاهی و نه مهمان دولتی. در سفرهای هند و اروپا آنچه برايم مهم بوده است برخورد با آدميزادگان است و سياحتی در انفس و بالاتر از همه و به حکم تداعی معانی يادی از حال و هوای ديار خويش و در نتيجه سنجشی و مقايسه ای، که " به کعبه رفتم وز آنجا هوای کوی تو کردم" و " غريب را دل آواره در وطن باشد".
برای من ساعتی در حاشيه " چندنی چوک" دهلی پرسه زدن و در حال و کار مردم تامل کردن به مراتب نشاه خيزتر از تماشای عمارت زيبا و ديدنی " تاج محل" بوده است و هست. ساعتی در کلاس درس فارسی دانشگاه دهلی نشستن و با مسائل و مشکلات کار جوانان ايران دوست هند آشنا شدن به مراتب دلنشين تر از شرکت در ضيافت رسمی سفارت بوده است و هست. چه می توان کرد" هر کس به قدر همت خود لانه ساخته".........
..... اين سليقه من است، در حالی که " سردبيران" شما جز اين می خواهند. و بر شما می آشوبند که " اين سفرنامه نيست، دخالت در معقولات است!" و شما را متحمل زحمت و خسارت می کنند. و کار به " ناقص" شدن مجله می کشد.

شايد هم حق با آنان باشد، به حکم لطيفه الحق لمن غلب...

من معتقدم که اين ساليان حساس دهه ششم قرن چهاردهم، با توجه به تحولات بی سابقه جهانی و شرايط خاص و غير منتظری که برای ممالکی از قبيل ما فراهم آمده است، سالهای سرنوشت است، به سرپيچ و بزنگاه تاريخ رسيده ايم. و دريغ بسيار است که اين لحظات حساس را به تغافل و تظاهر بگذرانيم... بگذرم...
تهران ۲۰ مهر ۵۴

طبقه مفقوده

سرمايه داران هندی ظاهرا مردم باهوشی هستند. نبض اجتماع را در دست دارند و مصداق بارز واحد کالف نه، که واحد من الف الف هستند، زيرا در مقابل هر سرمايه دار قوی حال هندی دست کم يک ميليون فقير تهيدست محتاج نان شب صف کشيده اند. چيزی که در هند به چشم من نيامد طبقه متوسط بود، و البته اين گناه ديده بی بصيرت من می تواند باشد، ورنه معقول نيست که يک طبقه اجتماعی بکلی مفقود شده باشد.
در فرودگاه جيپور لحظات انتظار را با مهندسی هندی به درد دل نشستيم. از تفاوت فاحش دو طبقه فقير و غنی هندی حکايت ها داشت. ظاهرا دموکراسی دلش را زده بود و مرتب از مائو ياد می کرد، و می غريد که چين از حيث منابع طبيعی غنی تر از هندوستان نيست، جمعيتش هم از هند بيشتر است؛ و به دنبال آن مقداری چون و چرا که نه با طبع گريزان از چون و چرای بنده موافق بوئ و نه با برنامه گوشه گيری و سلامت طلبی سازگار.
تا آنچا که من ديدم و شنيدم طبقه متفکر و درس خوانده هندی با نوعی دلبستگی نگران تحولات اجتماعی همسايه قدرتمندشان، چين، هستند. به رهبر نافذ کلام و صاحب قدرت چين با نوعی اعجاب و تحسين می نگرند؛ و اين دلبستگی ربطی به مسلک های حزبی ندارد. ظاهرا قدرت کوبنده و سازنده مائو توجهشان را به خود معطوف داشته است نه کمونيسم چينی. خدا کند دموکراسی از مهمترين و خطرناکترين عرصات آزمايش خود، يعنی شبه قاره ششصد ميليونی هند، سربلند و بی گزند بيرون آيد. بايد به انتظار آينده نشست اگر چه به آينده اميدی نيست.

وسايل سازنده افکار عمومی در هندوستان از دو نوع است، يکی جرايد است و ديگری معابد. که اتفاقا درين هر دو مهاراجه های صنعتگر شده هندوستان به قصد خيرات و مبرات سرمايه گذاری هنگفتی کرده اند که البته اگر ثواب اخروی نداشته باشد اجر دنيوی خواهد داشت.

 

ضحاک ماردوش

تازی ماردوش به دعوت مردم يا سرکردگان ملک؛ فرقی نمی کند، آمده و بر تخت امپراطوری ايران تکيه زده است، بی هيچ جنگ و لشکرکشی و جان به خطر افکندنی. سپس به جان مردم افتاده است، همان مردم ساده لوح از چاله به چاه افتاده ای که از غرور جمشيدی بدو پناه آورده اند. هر صبحگاه دژخيمان گوش به فرمانش جوانان معصوم را از آغوش خانواده بيرون می کشند و در برابر چشمان حيرت زده پدران و مادران سر می برند تا مغزشان را خوراک ماران ملوکانه کنند. علاوه بر اين، بدترين اراذل را بر جان و مال خلايق مسلط کرده است و با پراکندن کام ديوانگان و درهم کوفتن روح صراحت و شجاعت و درستی، ملتی را در لجنزار دروغ و فريب و فساد فرو برده و هر جا نشانی از آزادگی و مناعت احساس کرده، ديوزادگان تبه کارش را به سرکوبی و کشتار فرستاده است؛ و مردم در مقابل اينهمه بيداد جنون آميز نه فرياد اعتراض که ناله شکايتی برنداشته اند، و به روايت فرانک همه لشکريانی که از همين آب و خاکند و از همين مردم ستم رسيده، هنوز کمر بسته فرمان اويند با يک اشارتش از هر گوشه مملکت هزاران فدايی جانباز به حمايتش برمی خيزند...

ذخيره خوارزمشاهی  

سيمای دو زن

        افسانه ها  

        زير خاکستر

        سوز و ساز  

       شيرين سخنان گمنام 

  بدايع الوقايع

      دو مجلد حرف م لغتنامه دهخدا  

                  حرف ن لغتنامه دهخدا، مجموعه کامل   

مقالات  ايرانيکا

بهارستان    مهد بامداد      بمپور       بنگ     باشگاه ارامنه     برازجان      گدايی      باغ شاه
باغ فين       تاريخ لباس، دوره پهلوی و دوره های پس از آن        مطبوعات انقلاب مشروطه
دباغی      چهارشنبه سوری       ذخيره خوارزمشاهی        رضا خان ارفع      

           رویه دیگر<<<<

Home | گزارش ها تاماه مارس2010 | گزارش ها و مطالب تا June/01/2007 | سخنی با ایرانیاران | روز عزای ملی 22 بهمن | قبل و بعد از نادانی | مطالب رسیده | رضا رنجرام | از این سوی و آن سوی | پادشاه | دکتر کورش آریامنش | دکتر اسفندیار غیاثی | دکتر فریدون فزخزاد | استاد شفا | علی اکبر سعیدی سیرجانی | سایه سعیدی سیرجانی | بهروز صور اسرافیل | شیرین نشاط | دکتر رامین اعتبار | رضا پردیسان | سازمان خشم | مانی ترک زاده | آریامهر 2 | بردیا فروهر | نزهت یحیی زاده | شاهین مردانی | partners in crime | شورش 57 | حماسه هیجده تیرماه | جانباختگان 1 | جانباختگان 2 | جانباختگان 3 | جانباختگان 4 | سرافرازان زنده نام | سرافرازان | جنایتکاران و خیانتکاران | فاجعه سینما رکس | عکس مصدق | سنگسار زن آزاده ایران | والدهایم در ایران | جنایت و مکافات | مشروطیت | تقویم تاریخ | آرشیو صدا و تصویر | میان پرده ها | سروده ها | سروده های آریا از کانادا | تماس با ما | Links/پیوندها | تماس جهانی